درباره من : با تو می تونم با همه دنیا غریبه باشم در این مه گرفته عالم
پروفایل من : خسرو نوشادروان noshadravan
| ساعت ٩:٠٧ ق.ظ روز چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ |
|
سال ها با چشم بسته و باز، صبح های زود و شب های دیر، وقتی کلید در جیب بود چه غم از روزگار. کلید چو در را می گشود چشمی منتظر بود، اگر نه چشمی، دری و پنجره ای، زیراندازی، کمدی چوبی که همه عمر آن را گشوده ای و در آینه اش خود را دیده ای، همه عمر رخت و جوراب شسته تعارفت کرده است. کلید یعنی اعتماد به نفس. یعنی جائی هست که از سرمای بی رحم زمستان و گرمای طاقت کش تابستان می توان به آن پناه برد. در گرمای قلب الاسد کولر ندارد، پنکه ندارد به سقف که بگردد و بگردد و بگردد، و ترا خیالباف گرد جهان بگرداند؟ اما حصیری به پنجره دارد که سایه خط دارش به دیوار خود مولد خنکاست. پشت در سکنجبین با یخ اگر نیست، جرعه آبی هست که بتوان به صورت زد. زمستان اگر بخاری و شوفاژ فرنگی مآب نیست، کرسی مادر بزرگ هست با مجمعه رویش با شب چره، و رادیو قصه های شب، و وز وز چراغ زنبوری. مهاجرت یعنی کلیدی گم کردن. و کلیدهای دیگر انگار دری به بهشت وانمی کند. خط عمرت نیست به دیوارش، بر رفش کتاب قطور هست ولی یلو پیچ لندن که حافظ سوخته بال مادر نیست. لکه های شادخواری دائی بر آن کجاست این که هر سال هم نو می شود. آن نویسنده تابلوئی داشت بر دیوار اتاقش، اتاق رو به قبله در خیابان امیریه، همیشه در برابر چشمانش بود. تابلو کلبه ای را نشان می داد، بالای کوهستانی و همه زمین و آسمان برف پوشیده و سفید. از دودکش کلبه دودی بر می خاست. مرد همه عمر چنین خانه ای را حسرت می برد. از دودی که از کلبه بر می خاست می گفت راز زندگی پیداست، در منظرش تابلو با همه سکونش معنای زندگی بود. و از تماشایش خسته نمی شد. تا آن که زد و کلیدش گم شد.
|
| ساعت ۱:٥٦ ق.ظ روز سهشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩ |
|
من یک مهاجرم Je suis un immigrant از نسل سوخته d'une génération qui a détruit بی هیچ خاطره بی هیج پنجره sans fenêtre خالی زقصه ها sans histoires دل پرزغصه ها Mon coeur est plein de tristesse امروز در حضور شما En votre présence من حاضرم ولی Mais je suis prêt روحم میان ماندن و برگشت غوطه ور Mon âme est restée entre séjour ou de retour چوب حراج زدم Je enchères هرچرا که بود ونبود فروختم Vendu toute ma vie شاید میان شما Peut-être parmi vous از نو بدست بیارم Obtiens encore J'étais perdu من یک مهاجرم Je suis un immigrant ازنسل سوخته d'une génération qui a détruit چیزی برای عرضه ندارم Je n'ai pas quelque chose à offrir جزتنها شماره ای Sauf un certain nombre در مدرکی که اگر گم کنم Dans la document que si je la perds دیگر وجود ندارم encore n'existe pas من غبطه می خورم Je l'envie وقتی شما همشهریان جدیدم Quand vous, Mes chers concitoyens در پشت میز کافه ها A’ la table des café راحت و خوشحال Relache et heureux قهوه می زنید Vous buvez cofe’ من غبطه می خورم حتی به باغبان شما meme je vous envie a’ vos jardiniers وقتی که با کارت اعتباریش Lorsque avec sa carte de crédit بی هیچ دغدغه Sans SOUCIEUX پول خریدش را پرداخت می کند Il paie من یک مهاجرم Je suis un immigrant یک صفر تازه سال Un zero nouveau-ne’ امید و آرزوهای بزرگم Bonheurs et mes de’sirs mes اکنون Maintenant در حد اجاره خانه ای کوچک Il est louer une petite maison و شغل روز مره Et trover un travail ordinaire محدود گشته است در کشورم خودم خودی نبودم Dans mon pays j,ai ete Étrange اینجا غریبه ام Aussi ici افسوس جای من کجاست He’las! Où est ma place لطفا به من بگویید S'il vous plaît dites-moi من یک مهاجرم Je suis un immigrant از سرزمین ندیده ها D'un pays qui n,a pa quelque chose à voir از وقتی آمدم Quand je suis venu یک پلک هم نزدم Je ne ferme pas mes yeux تا هر جه را که ندیدم je vois Tout ici qui déjà n,ai vu اینجا دوباره ببینم اما ( اما چه واژه سختی است ) Mais (il est un mot dur) میان دیدن و داشتن Entre voir et avoir صدها هزار سال نوری باید فاصله باشد Leur distance sont Des centaines de milliers d'années-lumière من یک مهاجرم Je suis un immigrant از سرزمین فرصت محدود Je vien de pays de possibilités limitées لطفا از انبوه فرصت های فراوان S'il vous plaît de nombreuses occasions یک فرصت کوچک Une petite chance به من دهید Donnez moi شاید که رنج سفررا Peut-être que les souffrances du voyage از تن بدر کنم Sort de mon corps و باورکنم Et je crois که در اینجا Qui dans ici دیگر کسی برابرتر نیست Qui encore que personne ne est plus Égal من یک مهاجرم و ظاهرا شجاعم و عاقل Apparemmen je suis brave et sage هر روز برای دوستان قدیمی Chaque jour, pour mes amis صدها میل می فرستم J’envoie Des centainesil courrier با عکس های پر از خنده و خوشبختی les photos de sourir et de bonheur و در نامه هایم Dsans mes lettres مثل پیامبری Comme un messenger آنها را اندرز می دهم Je Donne leur des conseilsje ولی همچنان درون قلبم Mais toujours dans mon coeur یک ترس مبهم و مرموز Une crainte vague et mystérieuse فریاد می کند Il pleure ومی دانم آری می دانم Et je sais oui je sais که سخت است به جایی برسم
C'est difficile d'obtenir des succès من یک مهاجرم Je suis un immigrant مثل شما هستم Je suis comme vous اما کلام من Mais ma parole لو می دهد مرا Decle moi وقتی که می خواهم Quand je veux نزدیکتان شوم Je accoste a vous فرهنگ واژه ها Le dictionaire des mots کم می آورند Il est Insuffisant و مجبورم با لبخندی Et je dois avec sourire ترکتان کنم Je vous quitte |
| ساعت ۱:٢٧ ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸ |
|
Edith Piaf ۱۹۶۳-۱۹۱۵
تو با دستهای کودکیات به صدای نازکات آویختی و از آن بالا آمدی! چیزی نمانده بود که به فراموشیهای پاریس بیقتی ادیت چیزی نمانده بود! * امروز از خیابان پرشیب بلویل بالا آمدم؛ از آستانهی زادگاهات گذشتم؛ و هم اینک! در کنار خانهی نوجوانیات به یادت آبجویی می نوشم.
از بلویل به پیگال، از پیگال به شانزهلیزه در صدایات پناه جستی! چارهای نداشتی! * بی پناهی کودک را با جهان هم نمی توان آکند! و هراسهایش، گاه، از مرگ، خالیتر است. بیهوده نیست که صدایات ناگهان بزرگ شد بیهوده نیست که صدایات هنوز میگرید! * چه می خواستی به مادرت بگویی که نتوانستی؟ چه می خواستی به پدرت بگویی که نتوانستی؟ چه می خواستی به جهان بگویی که نتوانستی؟ چه پرسشهایی هنوز در آوازت میموید؟ چه هراسهایی در جانات صدا شده است؟ * چه خوب که از آوازت بیرون نیامدی! چه خوب که از آوازت بیرون نیامدی! * هنوز که هنوز است، گوشهای زندگی سنگین است، ادیت! هنوز که هنوز است، گوشهای پاریس سنگین است، ادیت! * اگر آنروز مسیو لوپلِه Leplée ۲از پیگال نمیگذشت؛ و اگر گوشاش هوش نداشت؛ و اگر هوشاش دل نداشت؛ چه میکردی ادیت؟ براستی چه میکردی؟
پاریس ژوئیه ۲۰۰۵ ------------------------ ۱- Edith Piaf (۱۹۶۳-۱۹۱۵) ادیت پیاف، بزرگترین خوانندهی فرانسوی شهرتی جهانی دارد. و با اینکه نزدیک به نیمقرن از فوتش گذشته هنوز هم در سراسر دنیا به ترانههایش گوش میکنند. لحن صدایاش بسیار غمانگیز است و درونمایهی ترانههایش به بخشهای پرسایهی زندگی می پردازد: عشقها و آرزوهای سوخته، تراژدیهای گوناگون انسانی. می توان گفت که ادیت پیاف به یکمعنا از زندگی خودش می خواند؛ چرا که خودش پیش از به شهرت رسیدن سرگذشتی نابسامان و بسیار تلخ داشته است. در این معناست که می گویند که وی ترانه های فرانسوی را شخصی کرده است. ادیت پیاف که نام واقعیاش Edith Giovanna Gassion است، در سال ۱۹۱۵ در محله فقیرنشین بلویل زاده شد؛ سرپرستی شایسته نداشت و در کودکی از این دست به آن دست شد. مادرش خوانندهی خیابانی بود و گهگاه خودفروشی هم میکرد و ادیت را عملن رها کرده بود. پدرش هم که نمایشگر دورهگرد بود در همان زمان به جبهه رفته بود. پس از بازگشت از جبهه پدرش او را که دو سال داشت به پیش مادر خودش در نرماندی می فرستد؛ مادری که مدیر گروهی زن سکسفروش بود. در این خانه در واقع زنان سکسفروش به نوبت از ادیت نگهدای می کنند. ادیت از ۸ سالگی به پدرش می پیوندد و با او به شهرهای گوناگون اروپا سفر میکند و در یایان نمایشهایش کلاهگردانی میکند. رفته رفته در کنار پدر به خواندن آغاز می کند و تاثیر صدای گیرا و پرقدرتش را روی شنوندگان تجربه میکند. در پانزده سالگی از پدرش جدا میشود و به کار خوانندگی در خیابانهای پاریس میپردازد. و بیشتر در بلویل، محله زادگاهاش و یا پیگال میخواند. در این دوره هم وی سختی بسیار میکشد: تنگدستی میکشد؛ در هتلهای بسیار ارزان زندگی میکند و بخشی از در آمدش را به جاکشها میدهد تا او را در پیگال به حال خود بگذارند. در ۱۹سالگی رویدادی خوش زندگیاش را دگرگون می کند. مردی به نام لوئی لوپله Louis Leplée که مدیر کابارهای در شانزهلیزه است به هنگام گذر از پیگال از سر اتفاق صدای ادیت پیاف را می شنود. و چنان تحت تاثیر صدایش قرار می گیرد که همانجا از وی برای کار دعوت می کند. و بدین ترتیب ادیت پیاف متولد می شود. نام مشهورترین ترانهاش Non, je ne regrette rien (نه، از هیچچیز پشیمان نیستم/ نه، افسوس چیزی را نمی خورم) است که شهرتی جانی دارد و در بسیاری از زبانهای اروپائی ضرب المثل شده است. ادیت پیاف در سال ۱۹۶۳، در سن ۴۷ سالگی بر اثر مبتلا به سرطان درگذشت. گفته می شود که ۴۰ هزار پاریسی در مراسم خاکسپاریاش شرکت کردند |
| ساعت ۱٠:۱۱ ق.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸ |
|
| ساعت ٤:٠٩ ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸ |
|
آنتوان چخوف در پستخانه همسر جوان و خوشگل « سلادکوپرتسوف » ، رئیس پستخانه ی شهرمان را چند روز قبل ، به خاک سپردیم. بعد از پایان مراسم خاکسپاری آن زیبارو ، به پیروی از آداب و سنن پدران و نیاکانمان ، در مجلس یادبودی که به همین مناسبت در ساختمان پستخانه برپا شده بود شرکت کردیم. هنگامی که بلینی (نوعی نان گرد و نازک که خمیر آن از آرد و شیر و شکر و تخم مرغ تهیه میشود) آوردند ، پیرمردِ زن مرده ، به تلخی زار زد و گفت: |
| ساعت ٤:٠۳ ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸ |
مرداد سی سال پیش«وقتی سنگفرشها غرق خون است و از همه طرف صدای گلوله میآید، کدام ابلهی مینشیند با ماه راز و نیاز بکند؟ و اگر کرد، کدام کس میایستد برایش کف بزند؟» |
| ساعت ۱٠:۳٥ ق.ظ روز شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ |
|
|
| ساعت ۱٢:٥٥ ب.ظ روز سهشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸ |
|
مرد کور |
| ساعت ٤:٤٩ ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧ |
|
بیشتر افراد این شعر را به مادر ترزا نسبت میدهند زیرا یک نسخه آن در اتاقش نصب شده بود ولی در حقیقت کنت کیت در 19 سالگی زمانی که دانشجوی هاروارد بود آن را سروده است. این شعر برای اولین بار توسط انجمن دانشجویی هاروارد منتشر گردید. این شعر از معدود شعرهایی است که دارای یک سایت اینترنتی مخصوص است. مردم اغلب غیرمنطقی، خودمحور و متعصب هستند، در هر حال، آنها را ببخش! اگر مهربان باشی، مردم تو را متهم میکنند که پشت این مهربانیها هدفهای خودخواهانه پنهان شده است، در هر حال مهربان باش! اگر موفق شوی، دوستان دروغین و دشمنان واقعی بهدست خواهی آورد، در هر حال موفق شو! اگر صادق و صریح باشی، ممکن است تو را فریب دهند، در هر حال صادق و صریح باش! چیزی را که برای ساختنش سالها تلاش کردهای میتوانند در یک شب نابود کنند، در هر حال تو بساز! اگر آرامش و خوشبختی را بیابی مورد حسد واقع میشوی در هر حال به دنبال خوشبختی باش! کار خوب امروز تو را، اغلب افراد فردا فراموش میکنند، در هر حال تو کار خوبت را انجام بده! بهترینهایت را به دنیا بده و این ممکن است هرگز کافی نباشد، در هر حال تو بهترین هایت را به دنیا بده! میدونی ... در آخر، هر چی بوده بین تو و خداست، در هر حال هیچکدوم بین تو و آنها نبوده |
| ساعت ٤:٤٥ ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧ |
|
متشکرم
اثری از آنتوان چخوف
همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی اِونا » پرستار بچههایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم .
به او گفتم:بنشینید«یولیا واسیلی اِونا»! میدانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سیروبل به شما بدهم این طور نیست؟
- چهل روبل .
- نه من یادداشت کردهام، من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه کنید.
شما دو ماه برای من کار کردید.
- دو ماه و پنج روز
- دقیقاً دو ماه، من یادداشت کردهام. که میشود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که میدانید یکشنبهها مواظب «کولیا» نبودید و برای قدم زدن بیرون میرفتید.
سه تعطیلی . . . «یولیا واسیلی اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میکرد ولی صدایش درنمیآمد.
- سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را میگذاریم کنار. «کولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب «وانیا» بودید فقط «وانیا» و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشید.
دوازده و هفت میشود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصیها ؛ آهان، چهل و یک روبل، درسته؟
چشم چپ «یولیا واسیلی اِونا» قرمز و پر از اشک شده بود. چانهاش میلرزید. شروع کرد به سرفه کردنهای عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت.
- و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید .
فنجان قدیمیتر از این حرفها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی کنیم.
موارد دیگر: بخاطر بیمبالاتی شما «کولیا » از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنید. همچنین بیتوجهیتان
باعث شد که کلفت خانه با کفشهای «وانیا » فرار کند شما میبایست چشمهایتان را خوب باز میکردید. برای این کار مواجب خوبی میگیرید.
پس پنج تا دیگر کم میکنیم.
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید...
« یولیا واسیلی اِونا» نجواکنان گفت: من نگرفتم.
- امّا من یادداشت کردهام .
- خیلی خوب شما، شاید …
- از چهل ویک بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی میماند.
چشمهایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق میدرخشید. طفلک بیچاره !
- من فقط مقدار کمی گرفتم .
در حالی که صدایش میلرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بیشتر.
- دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، میکنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سهتا، سهتا، سهتا . . . یکی و یکی.
- یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .
- به آهستگی گفت: متشکّرم!
- جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
- پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه میگذارم؟ دارم پولت را میخورم؟ تنها چیزی میتوانی بگویی این است که متشکّرم؟
- در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند .
- آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه میزدم، یک حقهی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل میدهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده.
ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟
چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟
ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است.
بخاطر بازی بیرحمانهای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم.
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم!
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم:
در چنین دنیایی چقدر راحت میشود زورگو بود |
| ساعت ۳:۳٢ ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧ |
|
قمری ها باهم نمی خوانند . اول یکی با صدای خش دار و ترسیده شروع می کند به خواندن ؛می خواند ؛ می خواند تاآانجا که صدایش بگیرد و بعد دومی صدایش را ول می کند پشت پنجره ؛ توی صدای این یکی هم آرامشی نیست . تمام این سه سال باهم خوانده اند . نوک درنوک . بارها ازپشت میله های پنجره گردن کشیده و آنها را دیده که باهم بال زنان آمده اند و بال زنان رفته اند . حالا بد جوری می خوانند این قمری ها . یعنی سرما خورده اند ؟شاید گربه ای ؛ ماری این حوالی هست ؟ زن جا پنیری را روی میز می گذارد .توی کاسه ای کوچک گردو می ریزد .شکردان را پراز شکر می کند و ناله قمری ها هنوز ادامه دارد . سه سال است که هرروز صبح وقتی بلند می شود تا سماور را روشن کند ؛ صبحانه را روی میز بچیند و بعد لباس بپوشد و برود مدرسه ؛ آنها را دیده است که بیدار شده اند . با صدای قل قل سماور است که شرو ع به خواندن می کنند یا شنیدن صدای پای او ؟ می رود و نگاه میکند به لا نه ای که ساخته اند ؛ پشت پنجره آشپزخانه ؛ روی درخت تنومندی که شاخه هایش تا طبقه سوم می رسد .دستش را اگر دراز کند می تواند مشتی دانه بریزد برایشان . دانه ها روی شاخه ها می افتند ؛ چند تایی همیشه به لانه می رسند . شاید گرسنه باشند این قمری ها ... شاید تشنه ... سومین مشت دانه را که می ریزد به ساعتش نگاه می کند .حالا بچه های مدرسه توی صف ایستاده اند منتظر تا کلاس اولی ها از پله ها بالا بروند و به کلاسهایشان برسند –و هیچ کس نمی داند که امروز قمری ها هوش و حواس خانم معلم کلاس اول ا لف را پاک برد ه اند – بچه ها باید بی سر پرست از پله ها بالا بروند با آن کوله پشتی های سنگینشان ... توی لیوان دسته دار سه قاشق چایخوری شکر می ریزد ؛ نان سنگک گرم شده را توی ظرف مخصوص نان می گذارد .رنگ چای در قوری شیشه ای زیباست . هوس یک فنجان چای ...اما دیر شده خیلی دیر... و قمری ها به دانه ها نگاه نمی کنند ... قمری ها یکریز می نالند.
غروب روز سوم است . بوی پائیز می آید ؛ بوی مهر ؛ ماه اول پائیز .هوا دیگر سرداست وتمام فن ها خاموش .نکند سرما خورده اند – باز میگوید با خودش و مرد که از خواب بعدازظهر بیدار شده و مثل همیشه صورتش را توی سینک اشپزخانه می شوید و می آید روبروی تلویزیون ؛ روی کاناپه زرشکی می نشیند .زن می ایستد کنار کاناپه حالا می تواند ریزش برگها را ازهمان جا که هست ببیند پس پائیز به درخت تنومند هم رسیده است .وصدای آنها ؛ صدای دلگیر و دلتنگ آنها . زن میگوید : "گوش کن " مرد گیج نگاهش می کند . زن می گوید :"قمری ها ..." مرد خمیازه ای می کشد و تلویزیون را روشن می کند .گوینده کانال یک برای خانم های چاق روزی نیم ساعت پیاده روی تجویز می کند.مردها هم البته پوکی استخوان می گیرند –آقای محترم شما هم باید حرکت کنید .مرد کانال عوض میکند –صدای قمری ها عذاب آور است . حالا هردو باهم جیغ می کشند .زن با انگشت به پنجر ه آشپزخانه اشاره میکند :"قمری ها ..." مرد گوشه سیبلش را می جود ؛ آخرین کانال را میگیرد وزیر لب می غرد :"گندت برنن ." تلویزیون را خاموش می کند ؛ دستش را دراز میکند برای روزنامه روی میز که ناگهان صدایی مهیب و حیوانی مثل نعره صدها داینسور ؛ داینسورهایی که زیر زمین گی رکرده اند همه جا می پیچد. تمام ساختمان با موجی که از عمق زمین می گذرد بالا می آید و لحظه ای بعد بر جای خود قرار میگیرد .طوفان درشاخه درختان غوغایی به پا کرده است .آسمان پشت پنجره سیاه می شود و باز یک بار دیگر موجی از عمق زمین می گذرد تا کل ساختمان را بالا ببرد و بعد به پائین بکوبد . لوسترها ؛ قابهای روی دیوار و بشقابهای توی بوفه ازجا کنده می شوند .روی فرش پراز شیشه خرده است . مرد داد می زند :"زلزله ." زن در کنج دیوار پناه می گیرد .مرد تلو تلو خوران خودش را به در می رساند .
توی محوطه باز مجتمع ؛ آدمها ؛ پیر و جوان زن ومرد و بچه با پیژامه ؛ پای برهنه ؛ بی روسری ؛ ایستاده اند .زمین هنوز می لرزد .سرها گیج و واگیج می رود .ترس است یا خود زلزله؟ زن نگاه می کند نگهبان مجتمع با پیچ رادیوی ترانزیستوریش ور می رود.موج روی موج می افتد. مرد نزدیک نگهبان ایستاده است چند بار دست می برد تا رادیوی کوچک را از دست نگهبان بگیرد. نگهبان با دو دست رادیو را بالای سرش نگه می دارد و با پیچ آن ور می رود .زن نزدیک می شود به مرد مرد می گوید :"بی بی سی ، بی بی سی را بگیر ." نگهبان که رادیو را بالای سرش نگه داشته می نالد :"بد مصب نمی گیره ." صدایی می گوید :"تهران و بگیر ." نگهبان می گوید :"واله نمی گیره .." مرد می گوید :نباید جایی خراب شده باشه ." زنی صورتش را میان دو دست می پوشاند :"وای نه من نه ؛نمی تونم ببینم و" صداها درهم و بریده بریده به گوش زن می رسد .همه باهم حرف می زنند. این مجتمع تا هشت ریشتر شهر ...تو شهر حتما خرابی از رو پشت بام شهر پیداست رجب رادیوتو بده من بپر یه نگاهی بنداز عمرا پامو رو راه پله نمی زارم نگهبان خوشحال صدای رادیو را بلند میکند. زنی می گوید : دلمه برگ مو را باید ... یکی می گوید صداشو ببر رجب رجب صدارا کمتر میکند مرد میگوید :"باید ببینیم جایی خراب شده یا نه ." و به رجب نگاه میکند .نگهبان کمی عقب میکشد : گفتم که من نمی رم . مرد میگوید: تو که وزنی نداری رجب میگوید : جون که دارم زن بازوی مرد را میگیرد : ولش کن مردبازویش را از دست زن رها میکند "پس خودت برو .." هیچ کس نمی رود گوینده رادیو خیال همه را راحت میکند. مرکز زلزله خیلی دور بوده دور از پایتخت .اما هیچ کس ازجایش تکان نمی خورد .الا زن که آرام از جمعیت جدا می شود تا خودش را به درخت تنومند برساند که حالا آرام است و برگهایش هیچ تکانی ندارند .قمری ها توی لانه می خوانند. زن چشمانش را می بندد و گوش می دهد .صدا آرام و دلپذیر است صدا همانی است که پیش از این ها بود پیش از ... زن بر می گردد میان جمعیت .گوینده مرکز عمق و شدت زلزله را اعلام میکند . زن به مرد که روی زمین نشسته میگوید برویم .مرد کند و خسته بلند می شود ...
مرد با احتیاط روی کاناپه می نشیند .انگار می ترسد اگر حرکتی کند دوباره خانه بالا برود .زن جارو به دست از اشپزخانه بیرون می آید . قمری ها باهم و آرام می خوانند . زن میگوید : " یادته گفتم قمری ها .." مرد تلویزیرون را روشن میکند از این کانال به آن کانال می رود تا اخبار زلزله را بشنود .روی صفحه تلویزیون گوینده لبخند می زند و اعلام میکند کمیته امداد با هلیکوپتر به نجات اسیب دیدگان رفته است .دوربین خانه های توسری خورده کاه گلی رانشان می دهد .مردبا تاسف سرتکان می دهد "تو این خراب شده ،هیچ کس هیچی رو جدی نمی گیره ." زن که خرده شیشه های رو ی فرش را جمع میکند باصدای مرد قد راست میکند و می آید کنار مرد روبه تلویزیون می ایستد: "ببین ، شاید قمری ها زودتر می فهمند ." مرد گیج می گوید :"قمری ها ؟" زن میگوید :"پشت پنجره آشپزخانه ..." مرد نیم خیز می شود رو به تلویزیون : "اخ نگاه کن .." لودر چنگک می اندازد و آوار را بر می دارد .زنی کنار آوار مویه میکند و با دست خاک و خل را پس می زند . زن میگوید : سه روز بود که صدایشان .." مرد به تلویزیون زل زده است . "شرط می بندم همه زنده به گور بشن ، همه چی کم دارن ، لودر ، تراکتور ..." تلفن زنگ ممتد می زند ثانیه ها به دقیقه ها تبدیل می شوند زن گوشی را میگذارد .
صبح قمری ها می خوانند .شاد و سرحال .زن سماور را روشن میکند .میز صبحانه را می چیند و به ساعت نگاه میکند .نه ، نمی رود ، امروز به مدرسه نمی رود. به دفتر دار زنگ خواهد زد و خواهد گفت که قمری ها ... دفتر دار پشت تلفن می خندد :" د بگو مرخصی می خوای دیگه چرا قمری رو بهانه میکنی ؟" گوشی را می گذارد .لحظه به لحظه به ساعت نگاه میکند . ساعت که می رود روی هشت شماره میگیرد .هیچ کس گوشی را بر نمی دارد .هشت و نیم ،نه و نیم و سرانجام ساعت ده صدایی بم و آرام گوشی را بر می دارد " "اداره حوادث غیر مترقبه ؟" "بله ." "آقا من دو تا قمری دارم ..." "به دامپزشکی زنگ بزنین ." تلفن قطع می شود . زن یک بار دیگر شماره میگیرد .صدایش را این بار صاف و محکم میکند . "اداره حوادث غیرمترقبه ؟" "بله ." "پرنده ها می تونن..." " گفتم به دامپزشکی زنگ بزنین ." زن می نشیند کنار میز تلفن .دوباره شماره میگیرد .باید صدایش را عوض کند باید جوری حرف بزند که ...که چی ؟ که باور کنند ...
"الو ...؟ "بله ." "آقا .من از زلزله خبر داشتم ..." "جن گیرید ؟" "نه آقا من دو تا قمری دارم ." صدا خسته میگوید :" با این شماره تماس بگیرید زن شماره را یاداشت میکند .می رود یک بطری آب خنک از یخچال بر می دارد و دوباره می نشیند و شماره می گیرد : "ستاد پیشگیری از زلزله ؟" "بله ." " من دو تا قمری دارم ..." "همه خانمها دو تا قمری دارند ." دوباره تلفن را بر می دارد .همان مرد است با هما ن صدا و همان لحن " خواهش می کنم گوش کنین قمری های من سه روز بود که باهم نمی خواندند ." " می دونم خانم بعضی وقتا خانمها ،قمری هاشون لنگه به لنگه هست باهم نمی خونند ." " آقای عزیز من جدی میگم ." "از من جدی تر ؟" " این یه مسئله ملیه ." مرد می گوید : بر منکرش لعنت شغلتونو جدی نمی گیرین در عوض تا دلت بخواد قمری ها رو جدی میگیرم . زن میگوید "..آقا...
تلفن قطع می شود .زن گیج و منگ و بهت زده است . با صدای در اتاق سر می چرخاند .مر از خواب بیدار شده کنترل تلویزیون را از روی میز بر میدارد و
"صبحانه را بیار اینجا ." مدرسه نرفتی ؟ نه می خواستم زنگ بزنم زنگ بزنی ؟ به کی ؟ به حوادث غیرمترقبه که چی بشه ؟ مرد می رود روی کانال دو که گوینده اعلام میکند آب مناطق زلزله زده قطع شده زن می گوید تو چین هم بود ه از روی صدای پرنده ها فهمیدن و شهر رو تخلیه کردن تلوییزیون زمین های ترک خورده را نشان می دهد و اعلام میکند که چند کوه حرکت کرده اند زن با شنید این حرف نمی داند چرا اما کمی دلش خوش می شود و با خودش تکرار میکند کوه کوه هم می تونه حرکت کنه . مرد میگوید نگاه کن زمین چه ترکی برداشته |
| ساعت ۳:۳٢ ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧ |
|
قمری ها باهم نمی خوانند . اول یکی با صدای خش دار و ترسیده شروع می کند به خواندن ؛می خواند ؛ می خواند تاآانجا که صدایش بگیرد و بعد دومی صدایش را ول می کند پشت پنجره ؛ توی صدای این یکی هم آرامشی نیست . تمام این سه سال باهم خوانده اند . نوک درنوک . بارها ازپشت میله های پنجره گردن کشیده و آنها را دیده که باهم بال زنان آمده اند و بال زنان رفته اند . حالا بد جوری می خوانند این قمری ها . یعنی سرما خورده اند ؟شاید گربه ای ؛ ماری این حوالی هست ؟ زن جا پنیری را روی میز می گذارد .توی کاسه ای کوچک گردو می ریزد .شکردان را پراز شکر می کند و ناله قمری ها هنوز ادامه دارد . سه سال است که هرروز صبح وقتی بلند می شود تا سماور را روشن کند ؛ صبحانه را روی میز بچیند و بعد لباس بپوشد و برود مدرسه ؛ آنها را دیده است که بیدار شده اند . با صدای قل قل سماور است که شرو ع به خواندن می کنند یا شنیدن صدای پای او ؟ می رود و نگاه میکند به لا نه ای که ساخته اند ؛ پشت پنجره آشپزخانه ؛ روی درخت تنومندی که شاخه هایش تا طبقه سوم می رسد .دستش را اگر دراز کند می تواند مشتی دانه بریزد برایشان . دانه ها روی شاخه ها می افتند ؛ چند تایی همیشه به لانه می رسند . شاید گرسنه باشند این قمری ها ... شاید تشنه ... سومین مشت دانه را که می ریزد به ساعتش نگاه می کند .حالا بچه های مدرسه توی صف ایستاده اند منتظر تا کلاس اولی ها از پله ها بالا بروند و به کلاسهایشان برسند –و هیچ کس نمی داند که امروز قمری ها هوش و حواس خانم معلم کلاس اول ا لف را پاک برد ه اند – بچه ها باید بی سر پرست از پله ها بالا بروند با آن کوله پشتی های سنگینشان ... توی لیوان دسته دار سه قاشق چایخوری شکر می ریزد ؛ نان سنگک گرم شده را توی ظرف مخصوص نان می گذارد .رنگ چای در قوری شیشه ای زیباست . هوس یک فنجان چای ...اما دیر شده خیلی دیر... و قمری ها به دانه ها نگاه نمی کنند ... قمری ها یکریز می نالند.
غروب روز سوم است . بوی پائیز می آید ؛ بوی مهر ؛ ماه اول پائیز .هوا دیگر سرداست وتمام فن ها خاموش .نکند سرما خورده اند – باز میگوید با خودش و مرد که از خواب بعدازظهر بیدار شده و مثل همیشه صورتش را توی سینک اشپزخانه می شوید و می آید روبروی تلویزیون ؛ روی کاناپه زرشکی می نشیند .زن می ایستد کنار کاناپه حالا می تواند ریزش برگها را ازهمان جا که هست ببیند پس پائیز به درخت تنومند هم رسیده است .وصدای آنها ؛ صدای دلگیر و دلتنگ آنها . زن میگوید : "گوش کن " مرد گیج نگاهش می کند . زن می گوید :"قمری ها ..." مرد خمیازه ای می کشد و تلویزیون را روشن می کند .گوینده کانال یک برای خانم های چاق روزی نیم ساعت پیاده روی تجویز می کند.مردها هم البته پوکی استخوان می گیرند –آقای محترم شما هم باید حرکت کنید .مرد کانال عوض میکند –صدای قمری ها عذاب آور است . حالا هردو باهم جیغ می کشند .زن با انگشت به پنجر ه آشپزخانه اشاره میکند :"قمری ها ..." مرد گوشه سیبلش را می جود ؛ آخرین کانال را میگیرد وزیر لب می غرد :"گندت برنن ." تلویزیون را خاموش می کند ؛ دستش را دراز میکند برای روزنامه روی میز که ناگهان صدایی مهیب و حیوانی مثل نعره صدها داینسور ؛ داینسورهایی که زیر زمین گی رکرده اند همه جا می پیچد. تمام ساختمان با موجی که از عمق زمین می گذرد بالا می آید و لحظه ای بعد بر جای خود قرار میگیرد .طوفان درشاخه درختان غوغایی به پا کرده است .آسمان پشت پنجره سیاه می شود و باز یک بار دیگر موجی از عمق زمین می گذرد تا کل ساختمان را بالا ببرد و بعد به پائین بکوبد . لوسترها ؛ قابهای روی دیوار و بشقابهای توی بوفه ازجا کنده می شوند .روی فرش پراز شیشه خرده است . مرد داد می زند :"زلزله ." زن در کنج دیوار پناه می گیرد .مرد تلو تلو خوران خودش را به در می رساند .
توی محوطه باز مجتمع ؛ آدمها ؛ پیر و جوان زن ومرد و بچه با پیژامه ؛ پای برهنه ؛ بی روسری ؛ ایستاده اند .زمین هنوز می لرزد .سرها گیج و واگیج می رود .ترس است یا خود زلزله؟ زن نگاه می کند نگهبان مجتمع با پیچ رادیوی ترانزیستوریش ور می رود.موج روی موج می افتد. مرد نزدیک نگهبان ایستاده است چند بار دست می برد تا رادیوی کوچک را از دست نگهبان بگیرد. نگهبان با دو دست رادیو را بالای سرش نگه می دارد و با پیچ آن ور می رود .زن نزدیک می شود به مرد مرد می گوید :"بی بی سی ، بی بی سی را بگیر ." نگهبان که رادیو را بالای سرش نگه داشته می نالد :"بد مصب نمی گیره ." صدایی می گوید :"تهران و بگیر ." نگهبان می گوید :"واله نمی گیره .." مرد می گوید :نباید جایی خراب شده باشه ." زنی صورتش را میان دو دست می پوشاند :"وای نه من نه ؛نمی تونم ببینم و" صداها درهم و بریده بریده به گوش زن می رسد .همه باهم حرف می زنند. این مجتمع تا هشت ریشتر شهر ...تو شهر حتما خرابی از رو پشت بام شهر پیداست رجب رادیوتو بده من بپر یه نگاهی بنداز عمرا پامو رو راه پله نمی زارم نگهبان خوشحال صدای رادیو را بلند میکند. زنی می گوید : دلمه برگ مو را باید ... یکی می گوید صداشو ببر رجب رجب صدارا کمتر میکند مرد میگوید :"باید ببینیم جایی خراب شده یا نه ." و به رجب نگاه میکند .نگهبان کمی عقب میکشد : گفتم که من نمی رم . مرد میگوید: تو که وزنی نداری رجب میگوید : جون که دارم زن بازوی مرد را میگیرد : ولش کن مردبازویش را از دست زن رها میکند "پس خودت برو .." هیچ کس نمی رود گوینده رادیو خیال همه را راحت میکند. مرکز زلزله خیلی دور بوده دور از پایتخت .اما هیچ کس ازجایش تکان نمی خورد .الا زن که آرام از جمعیت جدا می شود تا خودش را به درخت تنومند برساند که حالا آرام است و برگهایش هیچ تکانی ندارند .قمری ها توی لانه می خوانند. زن چشمانش را می بندد و گوش می دهد .صدا آرام و دلپذیر است صدا همانی است که پیش از این ها بود پیش از ... زن بر می گردد میان جمعیت .گوینده مرکز عمق و شدت زلزله را اعلام میکند . زن به مرد که روی زمین نشسته میگوید برویم .مرد کند و خسته بلند می شود ...
مرد با احتیاط روی کاناپه می نشیند .انگار می ترسد اگر حرکتی کند دوباره خانه بالا برود .زن جارو به دست از اشپزخانه بیرون می آید . قمری ها باهم و آرام می خوانند . زن میگوید : " یادته گفتم قمری ها .." مرد تلویزیرون را روشن میکند از این کانال به آن کانال می رود تا اخبار زلزله را بشنود .روی صفحه تلویزیون گوینده لبخند می زند و اعلام میکند کمیته امداد با هلیکوپتر به نجات اسیب دیدگان رفته است .دوربین خانه های توسری خورده کاه گلی رانشان می دهد .مردبا تاسف سرتکان می دهد "تو این خراب شده ،هیچ کس هیچی رو جدی نمی گیره ." زن که خرده شیشه های رو ی فرش را جمع میکند باصدای مرد قد راست میکند و می آید کنار مرد روبه تلویزیون می ایستد: "ببین ، شاید قمری ها زودتر می فهمند ." مرد گیج می گوید :"قمری ها ؟" زن میگوید :"پشت پنجره آشپزخانه ..." مرد نیم خیز می شود رو به تلویزیون : "اخ نگاه کن .." لودر چنگک می اندازد و آوار را بر می دارد .زنی کنار آوار مویه میکند و با دست خاک و خل را پس می زند . زن میگوید : سه روز بود که صدایشان .." مرد به تلویزیون زل زده است . "شرط می بندم همه زنده به گور بشن ، همه چی کم دارن ، لودر ، تراکتور ..." تلفن زنگ ممتد می زند ثانیه ها به دقیقه ها تبدیل می شوند زن گوشی را میگذارد .
صبح قمری ها می خوانند .شاد و سرحال .زن سماور را روشن میکند .میز صبحانه را می چیند و به ساعت نگاه میکند .نه ، نمی رود ، امروز به مدرسه نمی رود. به دفتر دار زنگ خواهد زد و خواهد گفت که قمری ها ... دفتر دار پشت تلفن می خندد :" د بگو مرخصی می خوای دیگه چرا قمری رو بهانه میکنی ؟" گوشی را می گذارد .لحظه به لحظه به ساعت نگاه میکند . ساعت که می رود روی هشت شماره میگیرد .هیچ کس گوشی را بر نمی دارد .هشت و نیم ،نه و نیم و سرانجام ساعت ده صدایی بم و آرام گوشی را بر می دارد " "اداره حوادث غیر مترقبه ؟" "بله ." "آقا من دو تا قمری دارم ..." "به دامپزشکی زنگ بزنین ." تلفن قطع می شود . زن یک بار دیگر شماره میگیرد .صدایش را این بار صاف و محکم میکند . "اداره حوادث غیرمترقبه ؟" "بله ." "پرنده ها می تونن..." " گفتم به دامپزشکی زنگ بزنین ." زن می نشیند کنار میز تلفن .دوباره شماره میگیرد .باید صدایش را عوض کند باید جوری حرف بزند که ...که چی ؟ که باور کنند ...
"الو ...؟ "بله ." "آقا .من از زلزله خبر داشتم ..." "جن گیرید ؟" "نه آقا من دو تا قمری دارم ." صدا خسته میگوید :" با این شماره تماس بگیرید زن شماره را یاداشت میکند .می رود یک بطری آب خنک از یخچال بر می دارد و دوباره می نشیند و شماره می گیرد : "ستاد پیشگیری از زلزله ؟" "بله ." " من دو تا قمری دارم ..." "همه خانمها دو تا قمری دارند ." دوباره تلفن را بر می دارد .همان مرد است با هما ن صدا و همان لحن " خواهش می کنم گوش کنین قمری های من سه روز بود که باهم نمی خواندند ." " می دونم خانم بعضی وقتا خانمها ،قمری هاشون لنگه به لنگه هست باهم نمی خونند ." " آقای عزیز من جدی میگم ." "از من جدی تر ؟" " این یه مسئله ملیه ." مرد می گوید : بر منکرش لعنت شغلتونو جدی نمی گیرین در عوض تا دلت بخواد قمری ها رو جدی میگیرم . زن میگوید "..آقا...
تلفن قطع می شود .زن گیج و منگ و بهت زده است . با صدای در اتاق سر می چرخاند .مر از خواب بیدار شده کنترل تلویزیون را از روی میز بر میدارد و
"صبحانه را بیار اینجا ." مدرسه نرفتی ؟ نه می خواستم زنگ بزنم زنگ بزنی ؟ به کی ؟ به حوادث غیرمترقبه که چی بشه ؟ مرد می رود روی کانال دو که گوینده اعلام میکند آب مناطق زلزله زده قطع شده زن می گوید تو چین هم بود ه از روی صدای پرنده ها فهمیدن و شهر رو تخلیه کردن تلوییزیون زمین های ترک خورده را نشان می دهد و اعلام میکند که چند کوه حرکت کرده اند زن با شنید این حرف نمی داند چرا اما کمی دلش خوش می شود و با خودش تکرار میکند کوه کوه هم می تونه حرکت کنه . مرد میگوید نگاه کن زمین چه ترکی برداشته |
| ساعت ٩:٥٩ ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧ |
|
ساعت تیک تاک می کند. دقیقه ها پرواز می کنند و در زندگی پر شتاب شما، روزهایتان چون مسابقه ای پایان ناپذیر به نظر می رسد؛ مسابقه ای برای رسیدن به قطاری که با سرعت از ایستگاه دور می گردد و شما را پشت سر می نهد. The clock ticks.The minutes fly.And in your high-speed life,your days seem like an end-less race to catch a rapidly moving train thats pulling out of the station and leaving you behind. |
| ساعت ۱:٥٢ ب.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٧ |
|
دکتر شریعتی :«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد». |
| ساعت ۸:٠۳ ب.ظ روز جمعه ۱٧ خرداد ۱۳۸٧ |
|
در تهی دست هیچ روشنی پیدا نیست .پشت سر انبوهی از فرصت های از دست رفته و روبرو تنها مرده ریگ تکرار روزمره هاست و همه جیز به شکل موهنی تکراری است. آیا این مقتضای گذر از جوانی است یا شرایط فعلی جامعه بسته ما . نمی دانم . راه من کجاست . راه آسایش من کجاست .غول تردید در تمام مسیرهای اندک زندگی همچون سلطانی مغرور و خنده بر لب به سخره ام می گیرد . نه به آنچه کرده ام مغرورم ( اگر کاری کرده باشم )نه به آنچه از این پس می کنم ایمانی دارم . خدایا معجزتی برای این کوردل بفرست .پیش از آنکه در اشک غرقه شود . |
| ساعت ۳:٤۳ ب.ظ روز دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٧ |
|
همه جا بوی خاک گرفته ،برکت از زمین رفته ، دلا دیگه حالی ندارند توی چشمای خسته جماعت برق روزهای خوش گذشته مرده . هر چی هست ترس و نفرته . هرچی هست درد و تنهایی . حتی واژه های خوب هم فراموش شدند . تکرار شده کار ما . خدا چرابارون نمی آید
|
| ساعت ۱٠:۳۸ ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦ |
|
دوست داشتن به 21زبان مختلف دنیا English : I Love You Persian : To ra doost daram 01) English : I Love You 02) Persian : To ra doost daram
03) Italian : Ti amo 04) German : Ich liebe Dich05) Turkish : Seni Seviyurum 06) French : Je t'aime07) Greek : S'ayapo 08) Spanish : Te quiero09) Hindi : Mai tumase pyre karati hun 10) Arabic : Ana Behibak11) Iranian : Man doosat daram 12) Japanese : Kimi o ai shiteu13) Yugoslavian : Ya te volim 14) Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida15) Russian : Ya vas liubliu 16) Romanian : Te iu besc17) Vietnamese : Em ye^ Ha eh bak 18) Syrian/lebanese : Bhebbek19) Swiss-German : Ch'ha di ga"rn 20) Swedish : Jag a"Iskar dig21) Africans : Ek het jou li ... |
| ساعت ٧:٠۱ ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٦ |
|
سکان را به من بده
خدا با لبخندی مهر آمیز به من می گوید (( آهای دوست داری برای مدتی خدا باشی و دنیا را برانی؟ )) می گویم (( البته به امتحانش می ارزد. کجا باید بنشینم ؟ چقدر باید بگیرم ؟ کی وقت نهار است ؟ چه موقع کار را تعطیل کنم ؟ )) خدا می گوید (( سکان را بده به من! فکر میکنم هنوز آماده نباشی )) (( شل سیلور استاین )) |
| ساعت ۱۱:٠٩ ق.ظ روز جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦ |
|
لبخند بسياري از مردم كتاب "شازده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آور خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند. |
| ساعت ٤:۳٩ ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦ |
اصل چهارم: ۱اگر فکر میکنید، آموزگارتان سختگیر است، سخت در اشتباه هستید. پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رئیس شما خیلی سختگیرتر از آموزگارتان است، چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد.
اصل سوم: پس از فارغالتحصیل شدن از دبیرستان و استخدام، کسی به شما رقم فوقالعاده زیادی پرداخت نخواهد کرد. به همین ترتیب قبل از آنکه بتوانید به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید، باید برای مقام و مزایایش زحمت بکشید.
|


