ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠  

سال ها با چشم بسته و باز، صبح های زود و شب های دیر، وقتی کلید در جیب بود چه غم از روزگار. کلید چو در را می گشود چشمی منتظر بود، اگر نه چشمی، دری و پنجره ای، زیراندازی، کمدی چوبی که همه عمر آن را گشوده ای و در آینه اش خود را دیده ای، همه عمر رخت و جوراب شسته تعارفت کرده است.
مهاجرت یعنی کلیدت گم شده، کلید یعنی اذن ورود به جائی که روی دیوارش جای خط عمر برجاست، مثل تقویم دیواری سلول. همان خط ها که اندازه قد را نشانه می زدند. هر چند بار رنگ شده باشد آن دیوار، باز آن پائین جای زخمی را در خود دارد که پسرکی با قلم تراش به دیوار انداخت، و بالاتر از سر خود نشانه زد. می خواست زود دستش به شیرینی های لب طاقچه برسد و زودتر از بالای رف آن کتاب جلد چرمین رابردارد و در آن جست و جو کند، شاید بفهمد این کتاب چیست که هم مادر بزرگ با خود چهارشنبه شب ها به هیات می برد، و هم دائی شب هائی که تخت می زند در حیاط با رفقایش به شادخواری، آن را کنار دست دارد و از روی آن می خواند. تازه مادر هم هر وقت دو سه ماه می شد و از پدر زندانی خبر نبود می رفت و آن را باز می کرد و چشم های خود را می بست. باید زودتر بلند شد و به رف رسید. بلند شد به حافظ رسید. بلند شد و رفت با رفقا روی تخت شیرازی حیاط نشست .

کلید یعنی اعتماد به نفس. یعنی جائی هست که از سرمای بی رحم زمستان و گرمای طاقت کش تابستان می توان به آن پناه برد. در گرمای قلب الاسد کولر ندارد، پنکه ندارد به سقف که بگردد و بگردد و بگردد، و ترا خیالباف گرد جهان بگرداند؟ اما حصیری به پنجره دارد که سایه خط دارش به دیوار خود مولد خنکاست. پشت در سکنجبین با یخ اگر نیست، جرعه آبی هست که بتوان به صورت زد. زمستان اگر بخاری و شوفاژ فرنگی مآب نیست، کرسی مادر بزرگ هست با مجمعه رویش با شب چره، و رادیو قصه های شب، و وز وز چراغ زنبوری.
مهاجرت یعنی کلید گم شده است. و وقتی کلید گم شود، انگار بخت گم شد و آدم خیالی می شود. کسی نیست تا بگوید ای خیالباف کجا هستند این ها دیگر در تهران. کدام خانه، کدام حصیر، کدام کرسی، کدام کفترخون. در مهاجرت اما همه این ها زنده می شود. کوچه زیبا، دعواهای خیابانی بعد هر تصادف نمک زندگی . آلودگی هوا هم بخشی از زندگی . آن نویسنده تابلوئی داشت بر دیوار اتاقش، اتاق رو به قبله در خیابان امیریه، همیشه در برابر چشمانش بود. تابلو کلبه ای را نشان می داد، بالای کوهستانی و همه زمین و آسمان برف پوشیده و سفید. از دودکش کلبه دودی بر می خاست. مرد همه عمر چنین خانه ای را حسرت می برد. از دودی که از کلبه بر می خاست می گفت راز زندگی پیداست، در منظرش تابلو با همه سکونش معنای زندگی بود. و از تماشایش خسته نمی شد. تا آن که زد و کلیدش گم شد.
نویسنده آشنا در آتشگردان عمر که آدمی را در خود می گرداند و می گرداند و می برد هر جا که خاطرخواه اوست، گشت و گشت و گشت و در یکی از شمالی ترین نقطه های زمین فرو افتاد. جائی کلیدی گرفت که درست همانند کلبه محبوبش بود، این را روز اول برای خواهر نوشت. مرد به آرزو رسیده سال بعد نوشت "آن کلبه وقتی به دیوار خانه ام جا داشت معنای زندگی بود، بیرون از آن جا، حتی وقتی کلیدش در جیب من است، و دود هم از دودکشش به هوا باز بهشتی نیست. "

مهاجرت یعنی کلیدی گم کردن. و کلیدهای دیگر انگار دری به بهشت وانمی کند. خط عمرت نیست به دیوارش، بر رفش کتاب قطور هست ولی یلو پیچ لندن که حافظ سوخته بال مادر نیست. لکه های شادخواری دائی بر آن کجاست این که هر سال هم نو می شود.
کسی را می شناسم که وقتی سرانجام دور از خانه کلیدی گرفت، زود به خانه رفت، لای بقچه بسته اش کلید خانه خود را آورده بود، بیرونش کشید، گذاشت کنار این کلید تازه. و از دور نگاهشان کرد. و اگر اشک حسرتی بود برای غریبی کلیدی ریخت که زبان کلید تازه نمی دانست. زبانش را می دانست ها، زبان دلش را نمی دانست.
مهاجر هر جا در جست و جو کلید آن کشو چوبی ست. همان کشوئی که هر کلیدی به آن می خورد و تازه با چنگال هم باز شدنی بود، اما این کلید قلنبه زردرنگ با آدمی به مدرسه می آمد. کلید در جیب، یعنی من هستم، پایم روی زمین است، جائی دارم، یک جای چند ده سانتی متری که در آن نامه ای هست که هیچ کس نمی داند از کیست و از کجاست جز من. عینک شکسته بسته ای دارم ساخت عینک سازی طلوع ناصرخسرو روبروی اداره تلفن، تسبیح شیخک شکسته ای، مهر مدیرالماللک، سنگ قلمتراشی دارم با لکه های سیاه بر آن، و دفتر سرمشق خط درشتی. و دفتری با نقاشی ریز گور و جغد و دار، و در کنار صفحه نقش یک مرد عینکی و زیرش جمله در زندگی زخم هائی هست که آدم را مثل خوره... و شاپرک های خشگ شده لای برگ های دفترست و برگ های چنار پائیزی پهن شده، و در هر صفحه سئوالی را چندین و چند تن جواب داده اند: عشق چه رنگی است. اگر در اتاق را باز کنی و ببینی ماه در آن جا قایم شده به او چه می گوئی.
آن کارت ویزیت هم در همان کشو مانده، ایمن است. یک تکه مقوای نازک است رویش نوشته شده "فدایت شوم. شرفیاب شدم برای عرض تبریک عید متاسفانه افتخار زیارت نیافتم. خدمت سرکار علیه عالیه عرض تبریک و دستبوس دارم" و پایش امضائی و پشتش نوشته ای چاپی: محمد مصدق.

آن نویسنده تابلوئی داشت بر دیوار اتاقش، اتاق رو به قبله در خیابان امیریه، همیشه در برابر چشمانش بود. تابلو کلبه ای را نشان می داد، بالای کوهستانی و همه زمین و آسمان برف پوشیده و سفید. از دودکش کلبه دودی بر می خاست. مرد همه عمر چنین خانه ای را حسرت می برد. از دودی که از کلبه بر می خاست می گفت راز زندگی پیداست، در منظرش تابلو با همه سکونش معنای زندگی بود. و از تماشایش خسته نمی شد. تا آن که زد و کلیدش گم شد.
نویسنده آشنا در آتشگردان عمر که آدمی را در خود می گرداند و می گرداند و می برد هر جا که خاطرخواه اوست، گشت و گشت و گشت و در یکی از شمالی ترین نقطه های زمین فرو افتاد. جائی کلیدی گرفت که درست همانند کلبه محبوبش بود، این را روز اول برای خواهر نوشت. مرد به آرزو رسیده سال بعد نوشت "آن کلبه وقتی به دیوار خانه ام جا داشت معنای زندگی بود، بیرون از آن جا، حتی وقتی کلیدش در جیب من است، و دود هم از دودکشش به هوا باز بهشتی نیست. "
مهاجرت یعنی کلیدی گم کردن. و کلیدهای دیگر انگار دری به بهشت وانمی کند. خط عمرت نیست به دیوارش، بر رفش کتاب قطور هست ولی یلو پیچ لندن که حافظ سوخته بال مادر نیست. لکه های شادخواری دائی بر آن کجاست این که هر سال هم نو می شود.
کسی را می شناسم که وقتی سرانجام دور از خانه کلیدی گرفت، زود به خانه رفت، لای بقچه بسته اش کلید خانه خود را آورده بود، بیرونش کشید، گذاشت کنار این کلید تازه. و از دور نگاهشان کرد. و اگر اشک حسرتی بود برای غریبی کلیدی ریخت که زبان کلید تازه نمی دانست. زبانش را می دانست ها، زبان دلش را نمی دانست.
مهاجر هر جا در جست و جو کلید آن کشو چوبی ست. همان کشوئی که هر کلیدی به آن می خورد و تازه با چنگال هم باز شدنی بود، اما این کلید قلنبه زردرنگ با آدمی به مدرسه می آمد. کلید در جیب، یعنی من هستم، پایم روی زمین است، جائی دارم، یک جای چند ده سانتی متری که در آن نامه ای هست که هیچ کس نمی داند از کیست و از کجاست جز من. عینک شکسته بسته ای دارم ساخت عینک سازی طلوع ناصرخسرو روبروی اداره تلفن، تسبیح شیخک شکسته ای، مهر مدیرالماللک، سنگ قلمتراشی دارم با لکه های سیاه بر آن، و دفتر سرمشق خط درشتی. و دفتری با نقاشی ریز گور و جغد و دار، و در کنار صفحه نقش یک مرد عینکی و زیرش جمله در زندگی زخم هائی هست که آدم را مثل خوره... و شاپرک های خشگ شده لای برگ های دفترست و برگ های چنار پائیزی پهن شده، و در هر صفحه سئوالی را چندین و چند تن جواب داده اند: عشق چه رنگی است. اگر در اتاق را باز کنی و ببینی ماه در آن جا قایم شده به او چه می گوئی.
آن کارت ویزیت هم در همان کشو مانده، ایمن است. یک تکه مقوای نازک است رویش نوشته شده "فدایت شوم. شرفیاب شدم برای عرض تبریک عید متاسفانه افتخار زیارت نیافتم. خدمت سرکار علیه عالیه عرض تبریک و دستبوس دارم" و پایش امضائی و پشتش نوشته ای چاپی: محمد مصدق.
نفرین مهاجر وقتی به کلیدش فکر می کند به کیست. پاسخ آسانی ندارد این سئوال. اما این قدر هست که خوش بخت ترین مهاجران و سیاه روزگارترین آن ها، کلیدشان در جنگ قدرت گم شده، گاه خود جزئی از جنگ بوده اند و گاه نه، مثل همه غیرنظامیان بی گناه که در هر جنگ کشته می شوند و گاه به تعداد افزون تر از نظامیان حرفه ای و قدرتمداران اند.
نسل اول کلید گم شدگان را اگر قصر خورنق هم نصیب آمده باشد اما وقتی می گویند در خانه خوابیده بودم نیمه شب ناگهان در زدند... قصر خورنق را نمی گوید بلکه هنوز خواب خانه کوچکی را می بیند که بوی پیچ امین الدوله اش در دماغ اوست و در پشت بامش جای میخ طویله هائی هست که بند پشه بند به آن استوار می شد.
نسل اول مهاجران قربانی می شوند چون خوابشان با فرزندانشان یکی نیست. در خواب آن ها و فرزندانشان آدم ها به یک زبان حرف نمی زنند، و کلیدشان یکی نیست. ما پنج میلیون کلید گم شده داریم.

 

 



 
 
ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩  

من یک مهاجرم

Je suis un immigrant

از نسل سوخته

d'une génération qui a détruit

بی هیچ خاطره
sans mémoire

بی هیج پنجره

sans fenêtre

خالی زقصه ها

sans histoires

دل پرزغصه ها

Mon coeur est plein de tristesse

امروز در حضور شما

En votre présence

من حاضرم ولی

Mais  je suis prêt

روحم میان ماندن و برگشت غوطه ور

Mon âme est restée entre séjour ou de retour

چوب حراج زدم

 Je enchères

هرچرا که بود ونبود فروختم

Vendu toute ma vie

شاید میان شما

Peut-être parmi vous

از نو بدست بیارم

Obtiens encore J'étais perdu 

من یک مهاجرم

Je suis un immigrant

ازنسل سوخته

d'une génération qui a détruit

چیزی برای عرضه ندارم

Je n'ai pas quelque chose à offrir

جزتنها شماره ای

Sauf un certain nombre

در مدرکی که  اگر گم کنم

Dans la document que si je la perds

دیگر وجود ندارم

encore n'existe pas

من غبطه می خورم

 Je l'envie

وقتی شما همشهریان جدیدم

 Quand vous, Mes chers concitoyens

در پشت میز کافه ها

A’ la table des café

راحت و خوشحال

Relache et heureux

قهوه می زنید

Vous buvez cofe’

من غبطه می خورم حتی به باغبان شما

meme je vous envie a’ vos jardiniers

وقتی که با کارت اعتباریش

Lorsque  avec  sa carte de crédit

بی هیچ دغدغه

Sans SOUCIEUX  

پول خریدش را

پرداخت می کند

Il paie

من یک مهاجرم

Je suis un immigrant

یک صفر تازه سال

Un zero nouveau-ne’

امید و آرزوهای  بزرگم

Bonheurs et mes de’sirs mes

اکنون

Maintenant

در حد اجاره  خانه ای کوچک

Il est louer une petite maison

و شغل روز مره

Et trover un travail ordinaire

محدود گشته است

در کشورم خودم خودی نبودم

Dans mon pays j,ai ete Étrange

اینجا غریبه ام

Aussi ici

افسوس جای من کجاست

He’las! Où est ma place

لطفا به من بگویید

S'il vous plaît dites-moi

من یک مهاجرم

Je suis un immigrant

از سرزمین ندیده ها

D'un pays qui n,a pa quelque chose à voir

از وقتی آمدم

Quand je suis venu

یک پلک هم نزدم

Je ne ferme pas mes yeux

تا هر جه را که ندیدم

je vois Tout ici qui déjà n,ai vu

اینجا  دوباره ببینم

اما ( اما چه واژه سختی است )

Mais (il  est un mot dur)

میان دیدن و داشتن

Entre voir et avoir

صدها هزار سال نوری باید فاصله باشد

Leur distance  sont Des centaines de milliers d'années-lumière

من یک مهاجرم

Je suis un immigrant

از سرزمین فرصت محدود

 Je vien de pays de possibilités limitées

لطفا از انبوه فرصت های فراوان

S'il vous plaît de nombreuses occasions

یک فرصت کوچک

Une petite chance

به من دهید

Donnez moi

شاید که  رنج سفررا

Peut-être que les souffrances du voyage

از تن بدر کنم

Sort de mon corps

و باورکنم

Et je crois

که در اینجا

Qui dans ici

دیگر کسی برابرتر نیست

Qui encore que personne ne est plus Égal

من یک مهاجرم

و ظاهرا شجاعم و عاقل

Apparemmen je suis brave et sage

هر روز برای دوستان قدیمی

Chaque jour, pour mes amis

صدها میل می فرستم

J’envoie Des centainesil courrier

با عکس های پر از خنده و خوشبختی

les photos de sourir et de bonheur

و در نامه هایم

Dsans mes lettres

مثل پیامبری

Comme un messenger

آنها را اندرز می دهم

                                                        Je Donne leur des conseilsje        

 ولی همچنان  درون قلبم

Mais toujours dans mon coeur

یک ترس مبهم و مرموز

Une crainte vague et mystérieuse

فریاد می کند

Il pleure

ومی دانم  آری می دانم

Et je sais oui je sais

که سخت است به جایی برسم

 

C'est difficile d'obtenir des succès

من یک مهاجرم

Je suis un immigrant

مثل شما هستم

 Je suis comme vous

اما کلام من

Mais ma parole

لو می دهد مرا

Decle moi

وقتی که می خواهم

Quand je veux

نزدیکتان شوم

 Je accoste a vous

 فرهنگ واژه ها

Le  dictionaire des mots

کم می آورند

Il est Insuffisant

 و مجبورم با لبخندی

Et je dois avec sourire

ترکتان کنم

Je vous quitte



 
La Vie En Rose
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸  

Edith Piaf ادیت پیاف

Edith Piaf

۱۹۶۳-۱۹۱۵

 

تو با دستهای کودکی‌ات به صدای نازک‌ات آویختی

و از آن بالا آمدی!

چیزی نمانده بود که به فراموشی‌های پاریس بیقتی ادیت

چیزی نمانده بود!

*

امروز از خیابان پرشیب بلویل بالا آمدم؛

از آستانه‌ی زادگاه‌ات گذشتم؛

و هم اینک! در کنار خانه‌ی نوجوانی‌ات

به یادت آبجویی می نوشم.

 

از بلویل به پیگال، از پیگال به شانزه‌لیزه

در صدای‌ات پناه جستی! چاره‌ای نداشتی!

*

بی پناهی کودک را با جهان هم نمی توان آکند!

و هراس‌هایش، گاه، از مرگ، خالی‌تر است.

بیهوده نیست که صدای‌ات ناگهان بزرگ شد

بیهوده نیست که صدای‌ات هنوز می‌گرید!

*

چه می خواستی به مادرت بگویی که نتوانستی؟

چه می خواستی به پدرت بگویی که نتوانستی؟

چه می خواستی به جهان بگویی که نتوانستی؟

چه پرسش‌هایی هنوز در آوازت می‌موید؟

چه هراس‌هایی در جان‌ات صدا شده است؟

*

چه خوب که از آوازت بیرون نیامدی!

چه خوب که از آوازت بیرون نیامدی!

*

هنوز که هنوز است، گوشهای زندگی سنگین است، ادیت!

هنوز که هنوز است، گوشهای پاریس سنگین است، ادیت!

*

اگر آنروز مسیو لوپ‌لِه Leplée ۲از پیگال نمی‌گذشت؛

و اگر گوش‌اش هوش نداشت؛ و اگر هوش‌اش دل نداشت؛

چه میکردی ادیت؟ براستی چه میکردی؟

 

پاریس  ژوئیه ۲۰۰۵

------------------------

۱- Edith Piaf (۱۹۶۳-۱۹۱۵)

ادیت پیاف، بزرگترین خواننده‌ی فرانسوی شهرتی جهانی دارد. و با اینکه نزدیک به نیم‌قرن از فوتش گذشته هنوز هم در سراسر دنیا به ترانه‌هایش گوش می‌کنند. لحن صدای‌اش بسیار غم‌انگیز است و درون‌مایه‌ی ترانه‌هایش به بخشهای پرسایه‌ی زندگی می پردازد: عشق‌ها و آرزوهای سوخته، تراژدی‌های گوناگون انسانی. می توان گفت که ادیت پیاف به یک‌معنا از زندگی خودش می خواند؛ چرا که خودش پیش از به شهرت رسیدن سرگذشتی نابسامان و بسیار تلخ داشته است. در این معناست که می گویند که وی ترانه های فرانسوی را شخصی کرده است.

ادیت پیاف که نام واقعی‌اش Edith Giovanna Gassion است، در سال ۱۹۱۵ در محله فقیرنشین بلویل زاده شد؛ سرپرستی شایسته نداشت و در کودکی از این دست به آن دست شد. مادرش خواننده‌‌ی خیابانی بود و گهگاه خودفروشی هم می‌کرد و ادیت را عملن رها کرده بود. پدرش هم که نمایشگر دوره‌گرد بود در همان زمان به جبهه رفته بود. پس از بازگشت از جبهه پدرش او را که دو سال داشت به پیش مادر خودش در نرماندی می فرستد؛ مادری که مدیر گروهی زن سکس‌فروش بود. در این خانه در واقع زنان‌ سکس‌فروش به نوبت از ادیت نگهدای می کنند. ادیت از ۸ سالگی به پدرش می پیوندد و با او به شهرهای گوناگون اروپا سفر می‌کند و در یایان نمایش‌هایش کلاه‌گردانی می‌کند. رفته رفته در کنار پدر به خواندن آغاز می کند و تاثیر صدای گیرا و پرقدرتش را روی شنوندگان تجربه می‌کند. در پانزده سالگی از پدرش جدا می‌شود و به کار خوانندگی در خیابان‌های پاریس می‌پردازد. و بیشتر در بلویل، محله زادگاه‌اش و یا پیگال می‌خواند. در این دوره هم وی سختی بسیار می‌کشد: تنگدستی می‌کشد؛ در هتل‌های بسیار ارزان زندگی می‌کند  و بخشی از در آمدش را به جاکش‌ها می‌دهد تا او را در پیگال به حال خود بگذارند.

در ۱۹سالگی رویدادی خوش زندگی‌اش را دگرگون می کند. مردی به نام لوئی لوپله Louis Leplée  که مدیر کاباره‌ای در شانزه‌لیزه است به هنگام گذر از پیگال از سر اتفاق صدای ادیت پیاف را می شنود. و چنان تحت تاثیر صدایش قرار می گیرد که همانجا از وی برای کار دعوت می کند. و بدین ترتیب ادیت پیاف متولد می شود. نام مشهورترین ترانه‌اش Non, je ne regrette rien (نه، از هیچ‌چیز پشیمان نیستم/ نه، افسوس چیزی را نمی خورم) است که شهرتی جانی دارد و در بسیاری از زبان‌های اروپائی ضرب المثل شده است. ادیت پیاف در سال ۱۹۶۳، در سن ۴۷ سالگی بر اثر مبتلا به سرطان درگذشت. گفته می شود که ۴۰ هزار پاریسی در مراسم خاکسپاری‌اش شرکت کردند



 
 
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸  

اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتی که بچه بودم هر شب دعا میکردم که خدا یک دوچرخه به من بدهد. بعد فهمیدم که اینطوری فایده ندارد. پس یک دوچرخه دزدیدم و دعا کردم که خدا مرا ببخش

هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن

  دکتر شریعتی



 
 
ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸  

 آنتوان چخوف
مجموعه داستان های کوتاه

در پستخانه

همسر جوان و خوشگل « سلادکوپرتسوف » ، رئیس پستخانه ی شهرمان را چند روز قبل ، به خاک سپردیم. بعد از پایان مراسم خاکسپاری آن زیبارو ، به پیروی از آداب و سنن پدران و نیاکانمان ، در مجلس یادبودی که به همین مناسبت در ساختمان پستخانه برپا شده بود شرکت کردیم. هنگامی که بلینی (نوعی نان گرد و نازک که خمیر آن از آرد و شیر و شکر و تخم مرغ تهیه میشود) آوردند ، پیرمردِ زن مرده ، به تلخی زار زد و گفت:

ــ به این بلینی ها که نگاه میکنم ، یاد زنم می افتم … طفلکی مانند همین بلینی ها ، نرم و گلگون و خوشگل بود … عین بلینی!

تنی چند سر تکان دادند و اظهار نظر کردند که:

ــ از حق نمی شود گذشت ، خانم تان واقعاً خوشگل بود … زنی درجه یک!

ــ بله … آنقدر خوشگل بود که همه از دیدنش مبهوت میشدند … ولی آقایان ، خیال نکنید که او را فقط بخاطر وجاهتش و خلق خوش و ملکوتی اش دوست میداشتم. نه! در دنیایی که ماه بر آن نور می پاشد ، این دو خصلت را زنهای دیگر هم دارند … او را بخاطر خصیصه ی روحی دیگری دوست میداشتم. بله ، خدا رحمتش کند … میدانید: گرچه زنی شوخ طبع و جسور و بذله گو و عشوه گر بود با اینهمه نسبت به من وفادار بود. با آنکه خودم نزدیک است 60 سالم تمام شود ولی زن 20 ساله ام دست از پا خطا نمیکرد! هرگز اتفاق نیفتاد که به شوهر پیرش خیانت کند!

شماس کلیسا که در جمع ما گرم انباشتن شکم خود بود با سرفه ای و لندلندی خوش آهنگ ، ابراز شک کرد. سلادکوپرتسوف رو کرد به او و پرسید:

ــ پس شما حرفهای مرا باور نمی کنید ؟

شماس ، با احساس شرمساری جواب داد:

ــ نه اینکه باور نکنم ولی … این روزها زنهای جوان خیلی … سر به هوا و … فرنگی مآب شده اند … رانده وو و سس فرانسوی و … از همین حرفها …

ــ شما شک میکنید اما من ثابت میکنم! من با توسل به انواع شیوه های به اصطلاح استراتژیکی ، حس وفاداری زنم را مانند استحکامات نظامی ، تقویت میکردم. با رفتاری که من دارم و با توجه به حیله هایی که به کار می بردم ، محال بود بتواند به نحوی ، به من خیانت کند. بله آقایان ، نیرنگ به کار میزدم تا بستر زناشویی ام از دست نرود. میدانید ، کلماتی بلدم که به اسم شب می مانند. کافیست آنها را بر زبان بیاورم تا سرم را با خیال راحت روی بالش بگذارم و تخت بخوابم …

ــ منظورتان کدام کلمات است ؟

ــ کلمات خیلی ساده. می دانید ، در سطح شهر ، شایعه پراکنی های سوء میکردم. البته شما از این شایعات اطلاع کامل دارید ؛ مثلاً به هر کسی میرسیدم میگفتم: « زنم آلنا ، با ایوان آلکس ییچ زالیخواتسکی ، یعنی با رئیس شهربانی مان روی هم ریخته و مترسش شده » همین مختصر و مفید ، خیالم را تخت میکرد. بعد از چنین شایعه ای ، مرد میخواستم جرأت کند و به آلنا چپ نگاه کند. در سرتاسر شهرمان یکی را نشانم بدهید که از خشم زالیخواتسکی وحشت نداشته باشد. مردها همین که با زنم روبرو میشدند ، با عجله از او فاصله میگرفتند تا مبادا خشم رئیس شهربانی را برانگیزند. ها ــ ها ــ ها! آخر هر که با این لعبت سبیل کلفت در افتاد ، ور افتاد! تا چشم بهم بزنی ، پنج تا پرونده برای آدم ، چاق میکند. مثلاً بلد است اسم گربه ی کسی را بگذارد: « چارپای سرگردان در کوچه » و تحت همین عنوان ، پرونده ای علیه صاحب گربه درست کند.

همه مان شگفت زده و انگشت به دهان ، پرسیدیم:

ــ پس زنتان مترس زالیخواتسکی نبود ؟!!

ــ نه. این همان حیله ای ست که صحبتش را میکردم … ها ــ ها ــ ها! این همان کلاه گشادی ست که سر شما جوانها میگذاشتم!

حدود سه دقیقه در سکوت مطلق گذشت. نشسته بودیم و مهر سکوت بر لب داشتیم. از کلاه گشادی که این پیر خیکی و دماغ گنده ، سرمان گذاشته بود ، دلخور و شرمنده بودیم. سرانجام ، شماس ، دهان گشود و لندلندکنان گفت:

ــ خدا اگر بخواهد ، باز هم زن می گیری!



 
قصه
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸  

مرداد سی سال پیش

«وقتی سنگ‌فرش‌ها غرق خون است و از همه طرف صدای گلوله می‌آید، کدام ابلهی می‌نشیند با ماه راز و نیاز بکند؟ و اگر کرد، کدام کس می‌ایستد برایش کف بزند؟»

احمد شاملو، دیدار با جاودانه مرد، امید ایران، مرداد  ۱۳۵۸
برگرفته از «گزین‌گویه‌ها و ناگفته‌های شاملو، لالایی با شیپور»، ایلیا دیانوش



 
 
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸  


 یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد..
-
آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
-
شما خدا هستید؟
-
نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
-
آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!



 
 
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸  

مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید



 
 
ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧  

بیشتر افراد این شعر را به مادر ترزا نسبت می‌دهند زیرا یک نسخه آن در اتاقش نصب شده بود ولی در حقیقت کنت کیت در 19 سالگی زمانی که دانشجوی هاروارد  بود آن را سروده است. این شعر برای اولین بار توسط انجمن دانشجویی هاروارد منتشر گردید. این شعر از معدود شعرهایی است که دارای یک سایت اینترنتی مخصوص است.

مردم اغلب غیرمنطقی، خودمحور و متعصب هستند،  

در هر حال،

آنها را ببخش!

اگر مهربان باشی، مردم تو را متهم می‌کنند که پشت این مهربانی‌ها هدف‌های خودخواهانه پنهان شده است،

در هر حال مهربان باش! 

اگر موفق شوی،‌

دوستان دروغین و دشمنان واقعی به‌دست خواهی آورد،

در هر حال موفق شو!

اگر صادق و صریح باشی،

ممکن است تو را فریب دهند،‌

در هر حال صادق و صریح باش!

چیزی را که برای ساختنش سال‌ها تلاش کرده‌ای

 می‌توانند در یک شب نابود کنند، 

در هر حال تو بساز!

اگر آرامش و خوشبختی را بیابی

مورد حسد واقع می‌شوی

در هر حال به دنبال  خوشبختی باش!

کار خوب امروز تو را،

اغلب افراد فردا فراموش می‌کنند،

در هر حال تو کار خوبت را انجام بده!

بهترین‌هایت را به دنیا بده و این ممکن است هرگز کافی نباشد،

در هر حال تو بهترین هایت

را به دنیا بده!

می‌دونی ...

در آخر،

هر چی بوده بین تو و خداست،

در هر حال هیچ‌کدوم بین

تو و آنها نبوده



 
 
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧  

متشکرم

 

 اثری از آنتوان چخوف

 

 

 

همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم .

 

به او گفتم:بنشینید«یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌اِونا»! می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟

 

-  چهل روبل .

 

-  نه من یادداشت کرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه کنید.

 

شما دو ماه برای من کار کردید.

 

-  دو ماه و پنج روز

 

-  دقیقاً دو ماه، من یادداشت کرده‌‌‌ام. که می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یکشنبه‌‌‌ها مواظب «کولیا» نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید.

 

 سه تعطیلی . . . «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌کرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد.

 

-  سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم کنار. «کولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب «وانیا» بودید فقط «وانیا» و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید.

 

دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصی‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و یک‌ ‌روبل، درسته؟

 

چشم چپ «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت.

 

-  و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید .

 

فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم.

 

موارد دیگر: بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما «کولیا » از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان

 

باعث شد که کلفت خانه با کفش‌‌‌های «وانیا » فرار کند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید.

 

پس پنج تا دیگر کم می‌‌کنیم.

 

در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید...

 

« یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواکنان گفت: من نگرفتم.

 

-  امّا من یادداشت کرده‌‌‌ام .

 

-  خیلی خوب شما، شاید …

 

-  از چهل ویک بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند.

 

چشم‌‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلک بیچاره !

 

-  من فقط مقدار کمی گرفتم .

 

در حالی که صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بیشتر.

 

-  دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، می‌‌‌کنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . یکی و یکی.

 

-  یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .

 

-  به آهستگی گفت: متشکّرم!

 

-  جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.

 

-  پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟

 

-  به خاطر پول.

 

-  یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است که متشکّرم؟

 

-  در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند .

 

-         آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یک حقه‌‌‌ی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده.

 

ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟

 

 چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟

 

ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟

 

لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است.

 

بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم.

 

برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم!

 

پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم:

 

در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود



 
 
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧  

قمری ها باهم نمی خوانند .

اول یکی با صدای خش دار و ترسیده شروع  می کند به خواندن ؛می خواند ؛ می خواند تاآانجا که صدایش بگیرد و بعد دومی صدایش را ول می کند پشت پنجره ؛ توی صدای این یکی هم آرامشی نیست .

تمام این سه سال باهم خوانده اند . نوک درنوک . بارها ازپشت میله های پنجره گردن کشیده و آنها را دیده که باهم بال زنان آمده اند و بال زنان رفته اند .

حالا بد جوری می خوانند این قمری ها .

یعنی سرما خورده اند ؟شاید گربه ای ؛ ماری این حوالی هست ؟

زن جا پنیری را روی میز می گذارد .توی کاسه ای کوچک گردو می ریزد .شکردان را  پراز شکر می کند و ناله قمری ها هنوز ادامه دارد .

سه سال است که هرروز صبح وقتی بلند می شود تا سماور را روشن کند ؛ صبحانه را روی میز بچیند و بعد لباس بپوشد و برود مدرسه ؛ آنها را دیده است که بیدار شده اند .

با صدای قل قل سماور است که شرو ع به خواندن می کنند یا شنیدن صدای پای او ؟

می رود و نگاه میکند به لا نه ای که ساخته اند ؛ پشت پنجره آشپزخانه ؛ روی  درخت تنومندی که شاخه هایش تا طبقه سوم می رسد .دستش را اگر دراز کند می تواند مشتی دانه بریزد برایشان . دانه ها روی شاخه ها می افتند ؛ چند تایی همیشه به لانه می رسند .

شاید گرسنه باشند این قمری ها ...

شاید تشنه ...

سومین مشت دانه را که می ریزد به ساعتش نگاه می کند .حالا بچه های مدرسه توی صف ایستاده اند منتظر تا کلاس اولی ها از پله ها بالا بروند و به کلاسهایشان برسند –و هیچ کس نمی داند که امروز قمری ها هوش و حواس خانم معلم کلاس اول ا لف را پاک  برد ه اند   – بچه ها باید بی سر پرست از پله ها بالا بروند با آن کوله پشتی های سنگینشان ...

توی لیوان دسته دار سه قاشق چایخوری شکر می ریزد ؛ نان سنگک گرم شده را توی ظرف مخصوص نان می گذارد .رنگ چای در قوری شیشه ای زیباست . هوس یک فنجان چای ...اما دیر شده خیلی دیر...

و قمری ها به دانه ها نگاه نمی کنند ...

قمری ها یکریز می نالند.

 

غروب روز سوم است . بوی پائیز می آید ؛ بوی مهر ؛ ماه اول پائیز .هوا دیگر سرداست وتمام فن ها خاموش .نکند سرما خورده اند – باز میگوید با خودش و مرد که از خواب بعدازظهر بیدار شده و مثل همیشه صورتش را توی سینک  اشپزخانه می شوید و می آید روبروی تلویزیون ؛ روی کاناپه زرشکی می نشیند .زن  می ایستد کنار کاناپه حالا می تواند ریزش برگها را ازهمان جا که هست ببیند پس پائیز به درخت تنومند هم رسیده است .وصدای آنها ؛ صدای دلگیر و دلتنگ آنها .

زن میگوید : "گوش کن "

مرد گیج نگاهش می کند .

زن می گوید :"قمری ها ..."

مرد خمیازه ای می کشد و تلویزیون را روشن می کند .گوینده کانال یک برای خانم های چاق روزی نیم ساعت پیاده روی تجویز می کند.مردها هم البته پوکی استخوان می گیرند –آقای محترم شما هم باید حرکت کنید .مرد کانال عوض میکند –صدای قمری ها عذاب آور است . حالا هردو باهم جیغ می کشند .زن با انگشت به پنجر ه آشپزخانه اشاره میکند :"قمری ها ..."

مرد گوشه سیبلش را می جود ؛ آخرین کانال را میگیرد وزیر لب می غرد :"گندت برنن ."

تلویزیون را خاموش می کند ؛ دستش را دراز میکند برای روزنامه روی میز که ناگهان صدایی مهیب و حیوانی مثل نعره صدها داینسور ؛ داینسورهایی که زیر زمین گی رکرده اند همه جا می پیچد‏. تمام ساختمان با موجی که از عمق زمین می گذرد بالا می آید و لحظه ای بعد بر جای خود قرار میگیرد .طوفان درشاخه درختان غوغایی به پا کرده است .آسمان پشت پنجره سیاه می شود و باز یک بار دیگر موجی از  عمق زمین  می گذرد تا کل ساختمان را بالا ببرد و بعد به پائین بکوبد . لوسترها ؛ قابهای روی دیوار و بشقابهای توی بوفه ازجا کنده می شوند .روی فرش پراز شیشه خرده است .

مرد داد می زند :"زلزله ."

زن در کنج دیوار پناه می گیرد .مرد تلو تلو خوران خودش را به در می رساند .

 

توی محوطه باز مجتمع ؛ آدمها ؛ پیر و جوان زن ومرد و بچه با پیژامه ؛ پای برهنه ؛ بی روسری ؛ ایستاده اند .زمین هنوز می لرزد .سرها گیج و واگیج می رود .ترس است یا خود زلزله؟ زن نگاه می کند نگهبان مجتمع با پیچ رادیوی ترانزیستوریش ور می رود.موج روی موج می افتد. مرد نزدیک نگهبان ایستاده است چند بار دست می برد تا رادیوی کوچک را از دست نگهبان بگیرد. نگهبان با دو دست رادیو را بالای سرش نگه می دارد و با پیچ آن ور می رود .زن نزدیک می شود به مرد

مرد می گوید :"بی بی سی ، بی بی سی را بگیر ."

نگهبان که رادیو را بالای سرش نگه داشته می نالد :"بد مصب نمی گیره ."

صدایی می گوید :"تهران  و بگیر ."

نگهبان می گوید :"واله نمی گیره .."

مرد می گوید :نباید جایی خراب شده باشه ."

زنی صورتش را میان دو دست می پوشاند :"وای نه من نه ؛نمی تونم ببینم و"

 صداها درهم و بریده بریده به گوش زن می رسد .همه باهم حرف می زنند.

این مجتمع تا هشت ریشتر

شهر ...تو شهر حتما خرابی

از رو پشت بام شهر پیداست

رجب رادیوتو بده من بپر یه نگاهی بنداز

عمرا پامو رو راه پله نمی زارم

نگهبان خوشحال صدای رادیو را بلند میکند. زنی می گوید : دلمه برگ مو را باید ...

یکی می گوید صداشو ببر رجب

رجب صدارا کمتر میکند

مرد میگوید :"باید ببینیم جایی خراب شده یا نه ."

و به رجب نگاه میکند .نگهبان کمی  عقب میکشد :

گفتم که من نمی رم .

مرد میگوید:

تو که وزنی نداری

رجب میگوید :

جون که دارم

زن بازوی مرد را میگیرد :

ولش کن

مردبازویش را از دست زن رها میکند

"پس خودت برو .."

هیچ کس نمی رود گوینده رادیو خیال همه را راحت میکند. مرکز زلزله خیلی دور بوده دور از پایتخت .اما هیچ کس ازجایش تکان نمی خورد .الا زن که آرام از جمعیت جدا می شود تا خودش را به درخت تنومند برساند که حالا آرام است و برگهایش هیچ تکانی  ندارند .قمری ها توی لانه می خوانند. زن چشمانش را می بندد و گوش می دهد .صدا آرام و دلپذیر است صدا همانی است که پیش از این ها بود پیش از ...

زن بر می گردد میان جمعیت .گوینده مرکز عمق و شدت زلزله را اعلام میکند . زن به مرد که روی زمین نشسته میگوید برویم .مرد کند و خسته بلند می شود ...

                        

 

مرد با احتیاط روی کاناپه می نشیند .انگار می ترسد اگر حرکتی کند دوباره خانه بالا برود .زن جارو به دست از اشپزخانه بیرون می آید .

قمری ها باهم و آرام می خوانند .

زن میگوید : " یادته گفتم قمری ها .."

مرد تلویزیرون را روشن میکند از این کانال به آن کانال می رود تا اخبار زلزله را بشنود .روی صفحه تلویزیون گوینده لبخند می زند و اعلام میکند کمیته امداد با هلیکوپتر به نجات اسیب دیدگان رفته است .دوربین  خانه های توسری خورده کاه گلی رانشان می دهد .مردبا تاسف سرتکان می دهد

"تو این خراب شده ،هیچ کس هیچی رو جدی نمی گیره ."

زن که خرده شیشه های رو ی فرش را جمع میکند باصدای مرد قد راست میکند و می آید کنار مرد روبه تلویزیون می ایستد:

"ببین ، شاید قمری ها زودتر می فهمند ."

مرد گیج می گوید :"قمری ها ؟"

زن میگوید :"پشت پنجره آشپزخانه ..."

مرد نیم خیز می شود رو به تلویزیون :

"اخ نگاه کن .."

لودر چنگک می اندازد و آوار را بر می دارد .زنی کنار آوار مویه میکند و با دست خاک و خل را پس می زند .

زن میگوید :

سه روز بود که صدایشان .."

مرد به تلویزیون زل زده است .

"شرط می بندم همه زنده به گور بشن ، همه چی کم دارن ، لودر ، تراکتور ..."
زن مرد را رها میکند می رود خاک انداز پر از شیشه خرده را توی شوتینگ  خالی میکند ..می اید .می نشیند کنار میز تلفن .گوشی را بر می دارد .از 118 شماره حوادث غیرمترقبه را میگیرد . شماره را توی دفتر تلفن می نویسد و گوشی را می گذارد.به مرد نگاه میکند که به تلویزیون خیره شده . به ساعت نگاه میکند دیروقت شب است یعنی در اداره  حوادث  غیرمترقبه کسی بیدار است ؟

تلفن زنگ ممتد می زند ثانیه ها به دقیقه ها تبدیل می شوند زن گوشی را میگذارد .

 

صبح قمری ها می خوانند .شاد و سرحال .زن سماور را روشن میکند .میز صبحانه را می چیند و به ساعت نگاه میکند .نه ، نمی رود ، امروز به مدرسه نمی رود. به  دفتر دار زنگ خواهد زد و خواهد گفت که قمری ها ...

دفتر دار پشت تلفن می خندد :" د بگو مرخصی می خوای دیگه چرا قمری رو بهانه میکنی ؟"

گوشی را می گذارد .لحظه به لحظه به ساعت نگاه میکند .

ساعت که می رود روی هشت شماره میگیرد .هیچ کس گوشی را بر نمی دارد .هشت و نیم  ،نه و نیم و سرانجام ساعت ده  صدایی بم و آرام گوشی را بر می دارد "

"اداره حوادث غیر مترقبه ؟"

"بله ."

"آقا من دو تا قمری دارم ..."

"به دامپزشکی زنگ بزنین ."

تلفن قطع می شود .

زن  یک بار دیگر شماره میگیرد .صدایش را این بار صاف و محکم میکند .

"اداره حوادث غیرمترقبه ؟"

"بله ."

"پرنده ها می تونن..."

" گفتم به دامپزشکی زنگ بزنین ."

زن می نشیند کنار میز تلفن .دوباره شماره میگیرد .باید صدایش را عوض کند باید جوری حرف بزند که ...که چی ؟ که باور کنند ...

 

"الو ...؟

"بله ."

"آقا .من از زلزله خبر داشتم ..."
صدا پوزخند می زند ."

"جن گیرید ؟"

"نه آقا من دو تا قمری دارم ."

صدا خسته میگوید :"

  با این شماره تماس بگیرید                                                                

زن شماره را یاداشت میکند .می رود یک بطری آب خنک از یخچال بر می دارد و دوباره می نشیند و شماره می گیرد :

"ستاد پیشگیری از زلزله ؟"

"بله ."

" من دو تا قمری دارم ..."

"همه خانمها دو تا قمری دارند ."
زن تلفن را قطع میکند .پیشانی اش عرق کرده .نه باید دوباره زنگ بزنی باید جوری حرف بزنی که باور کنند باید .. جرعه ای اب می نوشد ..

دوباره تلفن را بر می دارد .همان مرد است با هما ن صدا و همان لحن

" خواهش می کنم گوش کنین قمری های من سه روز بود که باهم  نمی خواندند ."

" می دونم خانم بعضی وقتا خانمها ،قمری هاشون لنگه به لنگه هست باهم نمی خونند ."

" آقای عزیز من جدی میگم ."

"از من جدی تر ؟"

" این یه مسئله ملیه ."

مرد می گوید : بر منکرش لعنت

  شغلتونو جدی نمی گیرین

 در عوض تا دلت بخواد قمری ها رو جدی میگیرم .

زن میگوید "..آقا...
مرد  آهسته میگوید :" بعدا زنگ بزن رئیسم اومد ."

 

تلفن قطع می شود .زن گیج و منگ و بهت زده است . با صدای در اتاق سر می چرخاند .مر از خواب بیدار شده کنترل تلویزیون را از روی میز بر میدارد و


می رود توی آشپزخانه می نشیند روی صندلی  و ازهمان جا  تلویزیون را روشن میکند ، لقمه ای نان و پنیر درست می گیرد .لحظه ای بعد پشیمان می شود می رود می نشیند روی کاناپه :

"صبحانه را بیار اینجا ."
زن بساط صبحانه را توی یک سینی می چیند و می برد روی میز جلوی کاناپه می گذارد .

مدرسه نرفتی ؟

نه می خواستم زنگ بزنم

زنگ بزنی ؟ به کی ؟

به حوادث غیرمترقبه

که چی بشه ؟
که بدونن قمری ها

مرد می رود روی کانال دو که گوینده اعلام میکند  آب مناطق زلزله زده قطع شده
باید در ریم باید از این مملکت در ریم

زن می گوید

تو چین هم بود ه از روی صدای پرنده ها فهمیدن و شهر رو تخلیه کردن

تلوییزیون زمین های ترک خورده را نشان می دهد و اعلام میکند که چند کوه حرکت کرده اند زن با شنید این حرف نمی داند چرا اما کمی دلش خوش می شود و با خودش تکرار میکند کوه  کوه هم می تونه حرکت کنه .

مرد میگوید نگاه کن زمین چه ترکی برداشته



 
 
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧  

قمری ها باهم نمی خوانند .

اول یکی با صدای خش دار و ترسیده شروع  می کند به خواندن ؛می خواند ؛ می خواند تاآانجا که صدایش بگیرد و بعد دومی صدایش را ول می کند پشت پنجره ؛ توی صدای این یکی هم آرامشی نیست .

تمام این سه سال باهم خوانده اند . نوک درنوک . بارها ازپشت میله های پنجره گردن کشیده و آنها را دیده که باهم بال زنان آمده اند و بال زنان رفته اند .

حالا بد جوری می خوانند این قمری ها .

یعنی سرما خورده اند ؟شاید گربه ای ؛ ماری این حوالی هست ؟

زن جا پنیری را روی میز می گذارد .توی کاسه ای کوچک گردو می ریزد .شکردان را  پراز شکر می کند و ناله قمری ها هنوز ادامه دارد .

سه سال است که هرروز صبح وقتی بلند می شود تا سماور را روشن کند ؛ صبحانه را روی میز بچیند و بعد لباس بپوشد و برود مدرسه ؛ آنها را دیده است که بیدار شده اند .

با صدای قل قل سماور است که شرو ع به خواندن می کنند یا شنیدن صدای پای او ؟

می رود و نگاه میکند به لا نه ای که ساخته اند ؛ پشت پنجره آشپزخانه ؛ روی  درخت تنومندی که شاخه هایش تا طبقه سوم می رسد .دستش را اگر دراز کند می تواند مشتی دانه بریزد برایشان . دانه ها روی شاخه ها می افتند ؛ چند تایی همیشه به لانه می رسند .

شاید گرسنه باشند این قمری ها ...

شاید تشنه ...

سومین مشت دانه را که می ریزد به ساعتش نگاه می کند .حالا بچه های مدرسه توی صف ایستاده اند منتظر تا کلاس اولی ها از پله ها بالا بروند و به کلاسهایشان برسند –و هیچ کس نمی داند که امروز قمری ها هوش و حواس خانم معلم کلاس اول ا لف را پاک  برد ه اند   – بچه ها باید بی سر پرست از پله ها بالا بروند با آن کوله پشتی های سنگینشان ...

توی لیوان دسته دار سه قاشق چایخوری شکر می ریزد ؛ نان سنگک گرم شده را توی ظرف مخصوص نان می گذارد .رنگ چای در قوری شیشه ای زیباست . هوس یک فنجان چای ...اما دیر شده خیلی دیر...

و قمری ها به دانه ها نگاه نمی کنند ...

قمری ها یکریز می نالند.

 

غروب روز سوم است . بوی پائیز می آید ؛ بوی مهر ؛ ماه اول پائیز .هوا دیگر سرداست وتمام فن ها خاموش .نکند سرما خورده اند – باز میگوید با خودش و مرد که از خواب بعدازظهر بیدار شده و مثل همیشه صورتش را توی سینک  اشپزخانه می شوید و می آید روبروی تلویزیون ؛ روی کاناپه زرشکی می نشیند .زن  می ایستد کنار کاناپه حالا می تواند ریزش برگها را ازهمان جا که هست ببیند پس پائیز به درخت تنومند هم رسیده است .وصدای آنها ؛ صدای دلگیر و دلتنگ آنها .

زن میگوید : "گوش کن "

مرد گیج نگاهش می کند .

زن می گوید :"قمری ها ..."

مرد خمیازه ای می کشد و تلویزیون را روشن می کند .گوینده کانال یک برای خانم های چاق روزی نیم ساعت پیاده روی تجویز می کند.مردها هم البته پوکی استخوان می گیرند –آقای محترم شما هم باید حرکت کنید .مرد کانال عوض میکند –صدای قمری ها عذاب آور است . حالا هردو باهم جیغ می کشند .زن با انگشت به پنجر ه آشپزخانه اشاره میکند :"قمری ها ..."

مرد گوشه سیبلش را می جود ؛ آخرین کانال را میگیرد وزیر لب می غرد :"گندت برنن ."

تلویزیون را خاموش می کند ؛ دستش را دراز میکند برای روزنامه روی میز که ناگهان صدایی مهیب و حیوانی مثل نعره صدها داینسور ؛ داینسورهایی که زیر زمین گی رکرده اند همه جا می پیچد‏. تمام ساختمان با موجی که از عمق زمین می گذرد بالا می آید و لحظه ای بعد بر جای خود قرار میگیرد .طوفان درشاخه درختان غوغایی به پا کرده است .آسمان پشت پنجره سیاه می شود و باز یک بار دیگر موجی از  عمق زمین  می گذرد تا کل ساختمان را بالا ببرد و بعد به پائین بکوبد . لوسترها ؛ قابهای روی دیوار و بشقابهای توی بوفه ازجا کنده می شوند .روی فرش پراز شیشه خرده است .

مرد داد می زند :"زلزله ."

زن در کنج دیوار پناه می گیرد .مرد تلو تلو خوران خودش را به در می رساند .

 

توی محوطه باز مجتمع ؛ آدمها ؛ پیر و جوان زن ومرد و بچه با پیژامه ؛ پای برهنه ؛ بی روسری ؛ ایستاده اند .زمین هنوز می لرزد .سرها گیج و واگیج می رود .ترس است یا خود زلزله؟ زن نگاه می کند نگهبان مجتمع با پیچ رادیوی ترانزیستوریش ور می رود.موج روی موج می افتد. مرد نزدیک نگهبان ایستاده است چند بار دست می برد تا رادیوی کوچک را از دست نگهبان بگیرد. نگهبان با دو دست رادیو را بالای سرش نگه می دارد و با پیچ آن ور می رود .زن نزدیک می شود به مرد

مرد می گوید :"بی بی سی ، بی بی سی را بگیر ."

نگهبان که رادیو را بالای سرش نگه داشته می نالد :"بد مصب نمی گیره ."

صدایی می گوید :"تهران  و بگیر ."

نگهبان می گوید :"واله نمی گیره .."

مرد می گوید :نباید جایی خراب شده باشه ."

زنی صورتش را میان دو دست می پوشاند :"وای نه من نه ؛نمی تونم ببینم و"

 صداها درهم و بریده بریده به گوش زن می رسد .همه باهم حرف می زنند.

این مجتمع تا هشت ریشتر

شهر ...تو شهر حتما خرابی

از رو پشت بام شهر پیداست

رجب رادیوتو بده من بپر یه نگاهی بنداز

عمرا پامو رو راه پله نمی زارم

نگهبان خوشحال صدای رادیو را بلند میکند. زنی می گوید : دلمه برگ مو را باید ...

یکی می گوید صداشو ببر رجب

رجب صدارا کمتر میکند

مرد میگوید :"باید ببینیم جایی خراب شده یا نه ."

و به رجب نگاه میکند .نگهبان کمی  عقب میکشد :

گفتم که من نمی رم .

مرد میگوید:

تو که وزنی نداری

رجب میگوید :

جون که دارم

زن بازوی مرد را میگیرد :

ولش کن

مردبازویش را از دست زن رها میکند

"پس خودت برو .."

هیچ کس نمی رود گوینده رادیو خیال همه را راحت میکند. مرکز زلزله خیلی دور بوده دور از پایتخت .اما هیچ کس ازجایش تکان نمی خورد .الا زن که آرام از جمعیت جدا می شود تا خودش را به درخت تنومند برساند که حالا آرام است و برگهایش هیچ تکانی  ندارند .قمری ها توی لانه می خوانند. زن چشمانش را می بندد و گوش می دهد .صدا آرام و دلپذیر است صدا همانی است که پیش از این ها بود پیش از ...

زن بر می گردد میان جمعیت .گوینده مرکز عمق و شدت زلزله را اعلام میکند . زن به مرد که روی زمین نشسته میگوید برویم .مرد کند و خسته بلند می شود ...

                        

 

مرد با احتیاط روی کاناپه می نشیند .انگار می ترسد اگر حرکتی کند دوباره خانه بالا برود .زن جارو به دست از اشپزخانه بیرون می آید .

قمری ها باهم و آرام می خوانند .

زن میگوید : " یادته گفتم قمری ها .."

مرد تلویزیرون را روشن میکند از این کانال به آن کانال می رود تا اخبار زلزله را بشنود .روی صفحه تلویزیون گوینده لبخند می زند و اعلام میکند کمیته امداد با هلیکوپتر به نجات اسیب دیدگان رفته است .دوربین  خانه های توسری خورده کاه گلی رانشان می دهد .مردبا تاسف سرتکان می دهد

"تو این خراب شده ،هیچ کس هیچی رو جدی نمی گیره ."

زن که خرده شیشه های رو ی فرش را جمع میکند باصدای مرد قد راست میکند و می آید کنار مرد روبه تلویزیون می ایستد:

"ببین ، شاید قمری ها زودتر می فهمند ."

مرد گیج می گوید :"قمری ها ؟"

زن میگوید :"پشت پنجره آشپزخانه ..."

مرد نیم خیز می شود رو به تلویزیون :

"اخ نگاه کن .."

لودر چنگک می اندازد و آوار را بر می دارد .زنی کنار آوار مویه میکند و با دست خاک و خل را پس می زند .

زن میگوید :

سه روز بود که صدایشان .."

مرد به تلویزیون زل زده است .

"شرط می بندم همه زنده به گور بشن ، همه چی کم دارن ، لودر ، تراکتور ..."
زن مرد را رها میکند می رود خاک انداز پر از شیشه خرده را توی شوتینگ  خالی میکند ..می اید .می نشیند کنار میز تلفن .گوشی را بر می دارد .از 118 شماره حوادث غیرمترقبه را میگیرد . شماره را توی دفتر تلفن می نویسد و گوشی را می گذارد.به مرد نگاه میکند که به تلویزیون خیره شده . به ساعت نگاه میکند دیروقت شب است یعنی در اداره  حوادث  غیرمترقبه کسی بیدار است ؟

تلفن زنگ ممتد می زند ثانیه ها به دقیقه ها تبدیل می شوند زن گوشی را میگذارد .

 

صبح قمری ها می خوانند .شاد و سرحال .زن سماور را روشن میکند .میز صبحانه را می چیند و به ساعت نگاه میکند .نه ، نمی رود ، امروز به مدرسه نمی رود. به  دفتر دار زنگ خواهد زد و خواهد گفت که قمری ها ...

دفتر دار پشت تلفن می خندد :" د بگو مرخصی می خوای دیگه چرا قمری رو بهانه میکنی ؟"

گوشی را می گذارد .لحظه به لحظه به ساعت نگاه میکند .

ساعت که می رود روی هشت شماره میگیرد .هیچ کس گوشی را بر نمی دارد .هشت و نیم  ،نه و نیم و سرانجام ساعت ده  صدایی بم و آرام گوشی را بر می دارد "

"اداره حوادث غیر مترقبه ؟"

"بله ."

"آقا من دو تا قمری دارم ..."

"به دامپزشکی زنگ بزنین ."

تلفن قطع می شود .

زن  یک بار دیگر شماره میگیرد .صدایش را این بار صاف و محکم میکند .

"اداره حوادث غیرمترقبه ؟"

"بله ."

"پرنده ها می تونن..."

" گفتم به دامپزشکی زنگ بزنین ."

زن می نشیند کنار میز تلفن .دوباره شماره میگیرد .باید صدایش را عوض کند باید جوری حرف بزند که ...که چی ؟ که باور کنند ...

 

"الو ...؟

"بله ."

"آقا .من از زلزله خبر داشتم ..."
صدا پوزخند می زند ."

"جن گیرید ؟"

"نه آقا من دو تا قمری دارم ."

صدا خسته میگوید :"

  با این شماره تماس بگیرید                                                                

زن شماره را یاداشت میکند .می رود یک بطری آب خنک از یخچال بر می دارد و دوباره می نشیند و شماره می گیرد :

"ستاد پیشگیری از زلزله ؟"

"بله ."

" من دو تا قمری دارم ..."

"همه خانمها دو تا قمری دارند ."
زن تلفن را قطع میکند .پیشانی اش عرق کرده .نه باید دوباره زنگ بزنی باید جوری حرف بزنی که باور کنند باید .. جرعه ای اب می نوشد ..

دوباره تلفن را بر می دارد .همان مرد است با هما ن صدا و همان لحن

" خواهش می کنم گوش کنین قمری های من سه روز بود که باهم  نمی خواندند ."

" می دونم خانم بعضی وقتا خانمها ،قمری هاشون لنگه به لنگه هست باهم نمی خونند ."

" آقای عزیز من جدی میگم ."

"از من جدی تر ؟"

" این یه مسئله ملیه ."

مرد می گوید : بر منکرش لعنت

  شغلتونو جدی نمی گیرین

 در عوض تا دلت بخواد قمری ها رو جدی میگیرم .

زن میگوید "..آقا...
مرد  آهسته میگوید :" بعدا زنگ بزن رئیسم اومد ."

 

تلفن قطع می شود .زن گیج و منگ و بهت زده است . با صدای در اتاق سر می چرخاند .مر از خواب بیدار شده کنترل تلویزیون را از روی میز بر میدارد و


می رود توی آشپزخانه می نشیند روی صندلی  و ازهمان جا  تلویزیون را روشن میکند ، لقمه ای نان و پنیر درست می گیرد .لحظه ای بعد پشیمان می شود می رود می نشیند روی کاناپه :

"صبحانه را بیار اینجا ."
زن بساط صبحانه را توی یک سینی می چیند و می برد روی میز جلوی کاناپه می گذارد .

مدرسه نرفتی ؟

نه می خواستم زنگ بزنم

زنگ بزنی ؟ به کی ؟

به حوادث غیرمترقبه

که چی بشه ؟
که بدونن قمری ها

مرد می رود روی کانال دو که گوینده اعلام میکند  آب مناطق زلزله زده قطع شده
باید در ریم باید از این مملکت در ریم

زن می گوید

تو چین هم بود ه از روی صدای پرنده ها فهمیدن و شهر رو تخلیه کردن

تلوییزیون زمین های ترک خورده را نشان می دهد و اعلام میکند که چند کوه حرکت کرده اند زن با شنید این حرف نمی داند چرا اما کمی دلش خوش می شود و با خودش تکرار میکند کوه  کوه هم می تونه حرکت کنه .

مرد میگوید نگاه کن زمین چه ترکی برداشته



 
 
ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧  

 

ساعت تیک تاک می کند. دقیقه ها پرواز می کنند و در زندگی پر شتاب شما، روزهایتان چون مسابقه ای پایان ناپذیر به نظر می رسد؛ مسابقه ای برای رسیدن به قطاری که با سرعت از ایستگاه دور می گردد و شما را پشت سر می نهد.

The clock ticks.The minutes fly.And in your high-speed life,your days seem like an end-less race to catch a rapidly moving train thats pulling out of the station and leaving you behind.



 
 
ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٧  

دکتر شریعتی :«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد».



 
 
ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ خرداد ۱۳۸٧  

در تهی دست هیچ روشنی پیدا نیست .پشت سر انبوهی از فرصت های از دست رفته و روبرو تنها مرده ریگ تکرار روزمره هاست و همه جیز به شکل موهنی تکراری است. آیا این مقتضای گذر از جوانی است یا شرایط فعلی جامعه بسته ما . نمی دانم . راه من کجاست . راه آسایش من کجاست .غول  تردید در تمام مسیرهای اندک زندگی همچون سلطانی مغرور و خنده بر لب به سخره ام می گیرد . نه به آنچه کرده ام مغرورم ( اگر کاری کرده باشم )نه به آنچه از این پس می کنم ایمانی دارم . خدایا معجزتی برای این کوردل بفرست .پیش از آنکه در اشک غرقه شود .



 
خدا چرابارون نمی آید
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٧  
همه جا بوی خاک گرفته ،برکت از زمین رفته ، دلا دیگه حالی ندارند توی چشمای خسته جماعت برق روزهای خوش  گذشته مرده . هر چی هست ترس و نفرته . هرچی هست درد و تنهایی . حتی واژه های خوب هم فراموش شدند . تکرار شده کار ما .  خدا چرابارون نمی آید

 
 
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦  
دوست داشتن به 21زبان مختلف دنیا

English : I Love You

Persian : To ra doost daram

01) English : I Love You 02) Persian : To ra doost daram

03) Italian : Ti amo

04) German : Ich liebe Dich

05) Turkish : Seni Seviyurum

06) French : Je t'aime

07) Greek : S'ayapo

08) Spanish : Te quiero

09) Hindi : Mai tumase pyre karati hun

10) Arabic : Ana Behibak

11) Iranian : Man doosat daram

12) Japanese : Kimi o ai shiteu

13) Yugoslavian : Ya te volim

14) Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida

15) Russian : Ya vas liubliu

16) Romanian : Te iu besc

17) Vietnamese : Em ye^ Ha eh bak

18) Syrian/lebanese : Bhebbek

19) Swiss-German : Ch'ha di ga"rn

20) Swedish : Jag a"Iskar dig

21) Africans : Ek het jou li ...

 



 
سکان را به من بده
ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٦  
سکان را به من بده
خدا با لبخندی مهر آمیز به من می گوید (( آهای دوست داری برای مدتی خدا باشی و دنیا را برانی؟ ))
می گویم (( البته به امتحانش می ارزد.
کجا باید بنشینم ؟
چقدر باید بگیرم ؟
کی وقت نهار است ؟
چه موقع کار را تعطیل کنم ؟ ))
خدا می گوید (( سکان را بده به من! فکر میکنم هنوز آماده نباشی ))

(( شل سیلور استاین ))


 
يك لبخند زندگي مرا نجات داد
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦  

لبخند

بسياري  از مردم كتاب "شازده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد .   او  تجربه هاي حيرت آور  خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد   اعدامش خواهند كرد مينويسد :"  مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند  در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا  ايستاده بود .   فرياد زدم "هي رفيق  كبريت داري؟ "  به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد .   نزديك تر كه آمد  و كبريتش را روشن كرد  بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب،   شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم  لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد   مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد  من حالا با علم به اينكه او نه يك    نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود                                                                                                                                                                 

پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را   به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد   هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.



 
 
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦  
  • بیل گیتس، رئیس «مایکروسافت»، در یک سخنرانی در یکی از دبیرستان‌های آمریکا، خطاب به دانش‌آموزان گفت: «در دبیرستان خیلی چیزها را به دانش‌آموزان نمی‌آموزند». او هفت اصل مهم را که دانش‌آموزان در دبیرستان فرا نمی‌گیرند، بیان کرد: 

  • اصل اول: در زندگی، همه چیز عادلانه نیست، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید.

  •  اصل دوم: دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قایل نیست. در این دنیا از شما انتظار می‌رود که قبل از آن‌که نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید، کار مثبتی انجام دهید.

 اصل چهارم: ۱اگر فکر می‌کنید، آموزگارتان سختگیر است، سخت در اشتباه هستید. پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رئیس شما خیلی سختگیرتر از آموزگارتان است، چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد.

  • اصل پنجم: آشپزی در رستوران‌ها با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدر بزرگ‌های ما برای این کار اصطلاح دیگری داشتند، از نظر آنها این کار «یک فرصت» بود.

  • اصل ششم: اگر در کارتان موفق نیستید، والدین خود را ملامت نکنید، از نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس بگیرید.

 

  • اصل هفتم: قبل از آنکه شما متولد بشوید، والدین شما هم جوانان پرشوری بودند و به قدری که اکنون به نظر شما می‌رسد، ملال‌آور نبودند

 

اصل سوم: پس از فارغ‌التحصیل شدن از دبیرستان و استخدام، کسی به شما رقم فوق‌العاده زیادی پرداخت نخواهد کرد. به همین ترتیب قبل از آن‌که بتوانید به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید، باید برای مقام و مزایایش زحمت بکشید.